گروگان د.ست داشتنی(7)
۲۲
تو راه دانشگاه بودم. صدای زنگ گوشی ام از تو کیفم بلند شدتقریبا به دانشگاه رسیده بودم ...رضا بود .
جواب دادم:
_چیه؟چیکار داری؟
_چیه؟چیکار داری؟
_کجایی؟
_دارم میرم کلاسم...جلوی دانشگاهم...
_وایسا من بیام کارت دارم...برو کافی شاپ جلو دانشگاه...
_اوکی.
وارد کافی شاپ شدم.محمود رییس کافی شاپ دوست صمیمی رضا بود اومد جلو.
گفت:
_به به.پونه خانوم راه گم کردی؟این رضا که جدیدا تنها میاد سابقه نداشت بدون شما بیاد اینجا...بهم زدید؟
_به به.پونه خانوم راه گم کردی؟این رضا که جدیدا تنها میاد سابقه نداشت بدون شما بیاد اینجا...بهم زدید؟
سرمو تکون دادم وگفتم:
_اوهوم...
_چه بهتر رضا لیاقت تورو نداشت...
_گمشو اونور...
صدای رضا بود که با فک قفل شده جمله اش وادا می کرد.محمود با تته پته گفت:
_قصد...
_قصد...
_گفتم گمشو...
رفت رضا هم مقابل من نشست .جعبه ای و که صبح پیک اورده بود وجلوم گذاشت.
و گفت:
_گفتم اگر خواستی بردار نخواستی بنداز دور پس چرا برگردوندیش؟که چی بشه؟
_گفتم اگر خواستی بردار نخواستی بنداز دور پس چرا برگردوندیش؟که چی بشه؟
_من برگردوندمش؟
بله راننده نامزد جونت برگردوند.
_ولی من نمی دونستم...
_پس معلومه ازت مطمئن نیست که داره زیر ابی میره...می دونستی چند تا دوست دختر داره؟امارش ودراوردم...حتی یه دخترم دار...
چشام از کاسه زد بیرون افتاد تو لیوان اب طالبی....اون دختر داره.
پرسیدم:
_چـــــی؟دوباره بنال؟
_چـــــی؟دوباره بنال؟
_یه دختر 2 ساله داره نمی دونستی؟
_نه...
_هه گفتم که... داره زیر ابی میره... هنوزهم دیر نشده پونه من هنوزم می خوامت...حاضرم بخاطرت با پدر مادرم مقابله کنم.فقط بگو بگو باهام می مونی....
حرفاش ونصف ونیمه شنیدم...تمام حواسم پیش ارشام بود...چرا بهم نگفت یه دختر داره؟دختر خودشه؟پس دختر کیه؟خدایا مادر دخترش کیه؟رضا از جاش بلند شد.
گفت:
_ نمیای کلاس؟
_ها؟مگه توهم افتادی؟
_اره دیگه...5 تا از بچه های ترم قبل افتادن.من وتو ایلار و بهبود مهسا...
ذهنم درگیرایلار شده بود.
پرسیدم:
_یه چیز بگم راستش ومی گی؟
_چی؟بگو
_تو واقعا ایلار ودوست داری؟
_یه چیز بگم راستش ومی گی؟
_چی؟بگو
_تو واقعا ایلار ودوست داری؟
لبخند شیرینی زد و جواب داد:
_اخه دختر خوب اگر ایلار ودوست داشتم که خودم ونمی کشتم تا یه فرصت دیگه بهم بدی...تا دوباره باهم باشیم...
_پس چرا تو رستوران اینقدر با ایلار صمیمی بودی؟دستت و انداختی دور کمرش و اونم قوربون صدقه ات می رفت...
_چون تهدیدم کرده بود...
باز متعجب شدم...
_تهدید؟تهدید چی؟
_گفت...گفت تورونابود می کنه...
_گفت...گفت تورونابود می کنه...
_وضعیت الانم کمتر از نابودی نیست...خانواده ات بهم فشار میاره...از یه طرفم...
ادامه ندادم.حوصله توضیح دادن نداشتم...
رضا گفت:
_می تونم کمکت کنم...
_تنها چیزی که الان ازت می خوام اینه که دست از سرم برداری...
اعصابش خورد شدسرش وتکون داد و از کافی شاپ رفت...
به درک...اقا تو ناز ونعمت زندگی کرده نمی دونه نون خشک سق زدن یعنی چی...نفسش از جای گرم پرواز می کنه....(بلند می شه).
فکر کنم کلاس شروع شده باشه. از رو برد کلاس و اسم استاد وخوندم و رفتم بالا.دوبار به در زدم و در وباز کردم...استاد در حال نوشتن درس می داد...
پرسیدم:
_اجازه هست ؟
برگشت سمتم و خیره شدبهم...جوون بود موهای مشکی کوتاه ابروهای پرپشت چشمای تیره هیکل متوسط .
قد خیلی بلند.یارو یا نرده بونه یاپسر میلاده(منظور از میلاد برج میلاد خودمونه.) کت وشلوار شیک وساده که به محیط دانشگاه هم میومد تنش بود...
گفت:
_اگر برانداز کردنتون تموم شد بگید چیکار دارید؟من کار دارم...
_اگر برانداز کردنتون تموم شد بگید چیکار دارید؟من کار دارم...
یعنی اینقدر ضایع نگاهش می کردم؟چه پررو این چه طرز حرف زدنه؟
حالت حق به جانبی گرفتم.
و گفتم:
_اااا؟؟؟شما فقط کار دارید؟اقا من و از کار وزندگی انداختید 8 تا جلسه غیبت که این حرفا رونداره شما به چه حقی من ورد کردید؟
همه دانشجو ها زل زده بودن به من.
استاده گفت:
_ خانوم.من اصلا شمارو نمی شناسم...
_ خانوم.من اصلا شمارو نمی شناسم...
_مگه می شه کسی من ونشناسه؟من چهره سرشناسی تو دانشگاهم.
چند تا از دانشجو ها حرفم وتصدیق کردن.از بس دختر جنجالی بودم دیگه همه من وتو دانشگاه می شناختن...
استاد خندید.
وگفت:
_در هر صورت.من شما روننداختم ولی اگر دانشجوی من بودید حتما می نداختمتون.اصلا شما با کدوم استاد کار دارید؟
_اریامنش...
_اریامنش...
کلاس ترکید..همه به من می خندیدن.استاد هم همراهی شون می کرد من هم مثل مجسمه ابولهول وایساده بودم ونگاه می کردم...
استاد بعد از چند ثانیه.
گفت:
_ چون پای استاد اریامنش تو گچ بود کلاسشون و با من جابه جا کردن.برید طبقه پایین.
_ چون پای استاد اریامنش تو گچ بود کلاسشون و با من جابه جا کردن.برید طبقه پایین.
نیشم تا بناگوش باز شد...دیگه رسما کنف شدم...ادم بدون شلوار تو خیابون راه بره جلو 20 تا دانشجو حقوق واستادشون کنف نشه...
خواستم راست وریستش کنم .
گفتم:
_هه هه هه هه...درسته با اجازه...
فورا از کلاس پریدم بیرون ورفتم طبقه پایین...وایسا ببینم.پای استاد اریامنش تو گچه؟
_ای خاک عالم...نکنه استاد اریامنش همون ارشام شل خودمونه؟اخه پای اونم تو گچه...
_ای خاک عالم...نکنه استاد اریامنش همون ارشام شل خودمونه؟اخه پای اونم تو گچه...
برم؟نرم؟حالا می ریم داخل هرچه باداباد. به در زدم و وارد کلاس شدم.چندتا از بچه های ترم پیش بودن...
با دیدن ایلار از اومدنم پشیمون شدم.اما لبخند اطمینان بخش رضاقوت قلبی بهم داد که...خالی بستم استرسم وبیشتر کرد...
یه نگاهی به کلاس انداختم کلاس کوچیکی بود.. بچه های ترم قبل تو یه ردیف نشسته بودن وبچه های جدید تو یه ردیف...
ایلار ومهسا قسمت دخترا. رضا و بهبود قسمت پسرا البته چون جمعیت کلاس به زور 15 نفر می شه قسمتا رو جدا نکردن...
ارشام گفت:
_خانوم صوفی بعد از نیم ساعت اومدید کلاس به جای سلام کردن داری بچه هارو با نگاهتون قورت می دید؟
منظورش از بچه ها... رضا وبهبود بود چون داشتم نگاه می کردم ببینم کجا جا هست بشینم .که دیدم یه صندلی بیشتر نیست اونم کنار بهبوده...
جواب دادم:
_سلام ببخشید... خدا بد نده استاد پاتون چی شده؟
_یه خرس وحشی پرید رو پام داغون شد.
_سلام ببخشید... خدا بد نده استاد پاتون چی شده؟
_یه خرس وحشی پرید رو پام داغون شد.
مردتیکه شیلنگ به من می گه خرس وحشی .اخه من کجا پریدم رو تو دست وپا چلفتی؟؟؟
_اخی..حتما شمارو با عسل عوضی گرفت نمی دونست از زهر مارم بدترید...
چند تا کلمه اخر و اروم گفتم تا نشنوه...اما چشتون روز بد نبینه اون که شنید هیچ کل کلاس رفت روهوا...
عصاش و تکون داد اومد جلو با حرص.
گفت:
_درست حرف بزن خانوم.
از بس پسته ی بی جنبه...خواستم گند کاری مو جمع کنم که بدتر گند زدم:
_استاد شوخی کردم چرا ناراحت شدید؟شما ماشالله یه سور زدی به هلو...شدی شفتالو...
_استاد شوخی کردم چرا ناراحت شدید؟شما ماشالله یه سور زدی به هلو...شدی شفتالو...
بازم همه خندیدن جز ایلار.
ایلار داشت از حسادت می ترکید اما رضا ...اون با اخم نگاه می کرد.بهبود.
گفت:
_استاد باید کلاهتون وبندازید بالا چون کمتر کسی پیدا می شه به جز اق رضا پونه بانو ازش تعریف کنه...
_استاد باید کلاهتون وبندازید بالا چون کمتر کسی پیدا می شه به جز اق رضا پونه بانو ازش تعریف کنه...
_ااااا؟ببینم اق رضا می تونن به پونه بانو نمره بدن؟بفرمایید بیرون خانوم.
_اما من...
با تحکم گفت:
_بیرون....
_بیرون....
من هم دوباره کنف شدم واز کلاس اومدم بیرون.روی ادم تگری بزنن خیطش نکنن...
هعییی زمونه. چه استادای بد اخلاقی پیدا می شن
***
۲۳
داشتم از دانشگاه خارج می شدم که فکر شیطانی به ذهنم رسید...خدایا خودت ببخش ولی اگر تلافی نکنم حرصم خالی نمی شه...
به سمت پارکینگ رفتم....راننده ارشام مشغول تمیز کردن شیشه ماشین بود.:
_سلام خانوم.
_سلام.
گفتم:
_ارشام گفته ماشین وبدی بهم...
_اما اقای اریامنش چیزی به من نگفته...
_حالا که من بهت گفتم...
_اما...
_میدی یا زنگ بزنم بهش بگم چه راننده قابلی داره؟
سوییچ وبا حرص داد بهم. سوار شدم به لطف رضا جونم رانندگی وهم در حد فرمول وان استادیم...(اره جون خودم)
دستم وروی فرمون کشیدم عجب چیزیه لامذهب...ما هم یه دونه از این ها داشتیم چی می شد؟؟؟
ماشین وروشن کردم خواستم دنده عقب برم که رفتم توی ماشین بقلی....گند زدم....
یه کمری جیگر بود که الان یه ورش قر شده.صدای اژیر ماشین تو کل پارکینگ پیچید راننده...
گفت:
_چیکار کردید خانوم مگه رانندگی بلد نیستید...
_چرا به خدا....
داشت زار می زد بدبخت.حالا مگه چی شده این ارشام اینقدر پول داره خسارت این ماشین وبده...
راننده به ارشام زنگ زد...اههه تو این گیر ودارم گوشی هی زنگ می خوره مامان بود.با لحن بدی...
جواب دادم:
_الو؟؟؟؟؟
_پونه موبایل من وکجا بردی؟
_کجامی تونم ببرم خوب اومدم دانشگاه اونم اوردم...
_اخه چرا بدون اجازه؟؟؟
_چون گوشی نداشتم...راستی تو شماره موبایلی و که دستمه روبه رضا دادی؟
_اره.گفت می خواد وسایلت وبرگردونه...من هم دیدم خیلی اون وسایل ودوست داری گفتم شاید خوشحال شی...
_ممنون... ارشام عوضی همه اشون وپس فرستاده بود....اخه من نمی دونم اون چراتوکارام فضولی می کنه...
_فحش نده دخترم...ارشام نمی خواست وسایلت وپس بفرسته بابات بهش اشاره کرد وسایل وبگیره وبرگردونه به رضا...
_بابا؟؟؟؟؟
اصلا فکرش وهم نمی کردم...بابا هیچ وقت تو کارای من دخالت نمی کرد.اون همیشه ازادم می ذاشت...
شاید چون فهمیده خیلی ازادم گذاشته...هه من وباش که فکر می کردم ارشام چون حسودیش شده وسایلم وازم گرفته...
زهی خیال باطل...دل خوش ماروباش.نگو اقا از پدر من دستور گرفته...داشتم بهش فکر می کردم. که دردی و روی بازو هام احساس کردم..
ارشام بود من وبرگردوند سمت خودش...
با عصبانیت گفت:
_این چه کاری بود کردی؟
هنوزم گیج بودم.چی باید بگم.اصلا چیزی هم بگم مگه می ذاره حرف بزنم؟از خودم دفاع کنم؟پس سکوت کنم؟
چرا این اینقدر سرسخته؟چرا نمی تونم ابش کنم... من چی دارم می گم ؟؟چرا باید ابش کنم؟اصلا به من چه؟من وسننه؟(خود درگیری در حد لالیگا)
دوباره پرسید:
_مگه با تو نیستم؟
یه زن دیگه کنار ارشام وایساده بود.چقدر چهره اش اشناست.اها یکی از استادای ترم اولم بود.
چقدر جوون مونده الان حداقل 29 یا 30 سالش هست...جز ما چهار نفر کس دیگه ای تو پارکینگ نبود.
زنه اروم گفت:
_ارشام جون خودت و ناراحت نکن...فدای سرت.
عققق حالم بهم خورد .
ارشام گفت:
_نه نیلو... این دختر ادم بشو نیست.هرکاری می کنم درست شه نمی شه...باید یه درس درست حسابی بهش بدم...
_اخه ارشام جون برای پات خوب نیست.
ایشش چه نونی به هم قرض می دن...برای اینکه لج ارشام ودربیارم.پقی زدم زیر خنده گفتم:
_مگه تو پاش جنین داره رشد پیدا می کنه که می ترسی سقط شه؟؟؟
ارشام عصبانی تر شد..تا خواست دهن وا کنه صدای دیگه ای اومد...
_خسارتتون چند می شه بگید من حساب کنم...
رضا بود...بغضم گرفت.بالاخره اومد همیشه مواقع سختی به دادم می رسید...
ایلار هم پشتش بود.چشای سرخ شده اش هم که نشون از حرص خوردنش می داد...
جلوتر اومد و پرسید:
_استاد بهرامی خسارت ماشینتون چند می شه...
بهرامی عشوه ای اومد
وگفت:
_من با ارشام جون حساب می کنم...
ارشامم گفت:
_بله زن من تصادف کرده من هم خسارتش ومیدم...
تا گفت زن من.بهرامی ابروهاش و کشید تو هم
وپرسید:
_ارشام...این زنته؟
_بله.پس چی فکر کردی؟
ییهو زد زیر گریه وگفت:
_ارشام خیلی نامردی...خیلی...
سوار ماشین شد ورفت. حالا من ومی گی هر هر می خندیدم چه جمله ی کلیشه ای...ارشام خیلی نامردی..خیلی......
ارشام بدجور جوشی شده بود...اومد سمتم که چند قدم رفتم عقب .وپریدم تو ماشین بهبود که کنارم بود...
بهبود مشغول حرف زدن با یکی دیگه از اون هزاران دوست دخترش بود گفتم:
_برو برو که جونم تو خطرههههههه.
ارشام با اون پای شلش داشت میومد سمتمون...بهبود هم گازش وگرفت و رفت...
نفس راحتی کشیدم...پشتم ونگاه کرد.دیدم داره رفتن مارو تماشا می کنه...
بابا این شوهره ماداریم.به قول مادرش کل دخترای تهران واباد کرده...
بهبود پرسید:
_می شناسیش؟
_کی و؟
_اریامنش و...
_اره.یکی از فامیلای نزدیکه...
_هر استاد دیگه ای جای اون بود اخراجت می کرد.ولی کی جرئت داره خانوم خوشگلی مثل تورو اخراج کنه؟
_دوست دخترای دیگه ات واینجوری خر می کنی ازشون سواری می گیری؟
_اه چرا روتو تاثیر نداره؟
_چون من خودم دستگاه خرکنم.
_اون که بله.....
ادامه داد:
_امروز با رضا زیاد خوب نبودی یعنی مثل همیشه نبودی...کل کلاس حواسم بهش بود.فقط داشت به عکس تو تو گوشیش نگاه می کرد...
_اها.
_همین؟اها؟فکر می کردم رابطه اتون عمیق تر از این حرفاست...کار ایلاره؟
متعجب بهش نگاه کردم...اون از کجا می دونه؟
از کجا می دونی؟
_چرا فکر می کنی محبوب بچه ها وکلاسی؟
_چی؟
_چون حتی مواقعی هم که پشتت بد می گفت باز دوستش بودی....
_من نمی دونستم پشت سرم چیزای بد می گفت...
_رضا دوستت داره.منم دوستت دارم.اما نه مثل رضا.می دونی که تک فرزندم خواهر یا برادری نداشتم تا مراقبش باشم.اما از وقتی وارد دانشگاه شدم وتورودیدم. مثل خواهرم می دونم...همیشه هم مراقبتم...کاری نکن که پشیمون شی...
_چشم.
_خب بگو ببینم.ارشام اریامنش از کی فامیل نزدیک تو شد نمی دونستم؟
_مگه باید می دونستی...
_یعنی شوهر سابق دختر خاله ام ونمی شناسم؟
شوهر سابق دختر خاله اش؟نــــــــه؟؟؟؟یعنی دختر خاله بهبود زن ارشام بوده؟
_از اول تعریف کن...
همه چیز وبراش تعریف کردم.از تهدید کردن خانواده رضا وایلار.از زندان و گروگان گیری و..
نخندید.عصبانی نشد.مثل یه برادر بود.فقط به حرفام گوش کرد.
تموم که شد اخم ریزی کرد
وگفت:
_کار اشتباهی کردی با ارشام نامزد شدی.اون به دوست دختراش هم رحم نمی کنه چه برسه به تو که تقریبا نامزدشی...ولی خودم باهاش حرف می زنم...می گم تو میوه ممنوعه ای.
کمی جا خوردم.کمی هم خجالت کشیدم.به هر حال بهبود اون وبیشتر می شناسه...
گفتم:
_خب الان چیکار کنم؟
_هیچی دیگه این یک ماه که تموم شد صیغه رو فسخ کنید...
_اها باشه...
_به جای این که وقتت وبا ارشام بگذرونی به رضا اهمیت بده.ارشام فقط یه سرابه...
یه کمی دلم گرفت ولی خب حتما یه چیز می دونه که می گه.اما خب پدر مادر رضا وچیکار کنم؟
پرسیدم:
_شنیدم ارشام یه دختر داره؟
_اره.اسمش نیوشاست.ببینیش عاشقش می شی...
_چند سالشه؟
_10ماهه است...
_ده ماهه؟
_اره.مادرش که دختر خاله ام باشه ولش کرد رفت.ارشامم که فقط به فکر کارش وخوش گذرونی هاشه .
مادر ارشام بزرگش می کنه...چند وقتی هم هست می خواد زن ارشام وبرگردونه تا دخترش بی مادر بزرگ نشه اما ارشام زیر بار نمیره.
ناخوداگاه از ارشام وزنش بدم اومد چطور تونستن بچه اشون ول کنند؟چرا بر نمی گردن سر خونه زندگی شون؟
_ارشام از زنش جدا شده؟
_اره.
_چرا؟
_روراست بگم ارشام بخاطر زنش از خوش گذرونیش گذشت.اما زنش نه...اون یکی بود بدتر از ارشام...
_اها...
_پیاده شو خانومی.رسیدیم...
اااا؟کی رسیدیم خونه؟اصلا نفهمیدم...گوشی اش زنگ خورد.
جواب داد:
_بنال؟
_...
_بابا چرا دست از سر کچل من بر نمیداری؟
_...
_بله من خودم زن دارم.
به سمت پارکینگ رفتم....راننده ارشام مشغول تمیز کردن شیشه ماشین بود.:
_سلام خانوم.
_سلام.
گفتم:
_ارشام گفته ماشین وبدی بهم...
_اما اقای اریامنش چیزی به من نگفته...
_حالا که من بهت گفتم...
_اما...
_میدی یا زنگ بزنم بهش بگم چه راننده قابلی داره؟
سوییچ وبا حرص داد بهم. سوار شدم به لطف رضا جونم رانندگی وهم در حد فرمول وان استادیم...(اره جون خودم)
دستم وروی فرمون کشیدم عجب چیزیه لامذهب...ما هم یه دونه از این ها داشتیم چی می شد؟؟؟
ماشین وروشن کردم خواستم دنده عقب برم که رفتم توی ماشین بقلی....گند زدم....
یه کمری جیگر بود که الان یه ورش قر شده.صدای اژیر ماشین تو کل پارکینگ پیچید راننده...
گفت:
_چیکار کردید خانوم مگه رانندگی بلد نیستید...
_چرا به خدا....
داشت زار می زد بدبخت.حالا مگه چی شده این ارشام اینقدر پول داره خسارت این ماشین وبده...
راننده به ارشام زنگ زد...اههه تو این گیر ودارم گوشی هی زنگ می خوره مامان بود.با لحن بدی...
جواب دادم:
_الو؟؟؟؟؟
_پونه موبایل من وکجا بردی؟
_کجامی تونم ببرم خوب اومدم دانشگاه اونم اوردم...
_اخه چرا بدون اجازه؟؟؟
_چون گوشی نداشتم...راستی تو شماره موبایلی و که دستمه روبه رضا دادی؟
_اره.گفت می خواد وسایلت وبرگردونه...من هم دیدم خیلی اون وسایل ودوست داری گفتم شاید خوشحال شی...
_ممنون... ارشام عوضی همه اشون وپس فرستاده بود....اخه من نمی دونم اون چراتوکارام فضولی می کنه...
_فحش نده دخترم...ارشام نمی خواست وسایلت وپس بفرسته بابات بهش اشاره کرد وسایل وبگیره وبرگردونه به رضا...
_بابا؟؟؟؟؟
اصلا فکرش وهم نمی کردم...بابا هیچ وقت تو کارای من دخالت نمی کرد.اون همیشه ازادم می ذاشت...
شاید چون فهمیده خیلی ازادم گذاشته...هه من وباش که فکر می کردم ارشام چون حسودیش شده وسایلم وازم گرفته...
زهی خیال باطل...دل خوش ماروباش.نگو اقا از پدر من دستور گرفته...داشتم بهش فکر می کردم. که دردی و روی بازو هام احساس کردم..
ارشام بود من وبرگردوند سمت خودش...
با عصبانیت گفت:
_این چه کاری بود کردی؟
هنوزم گیج بودم.چی باید بگم.اصلا چیزی هم بگم مگه می ذاره حرف بزنم؟از خودم دفاع کنم؟پس سکوت کنم؟
چرا این اینقدر سرسخته؟چرا نمی تونم ابش کنم... من چی دارم می گم ؟؟چرا باید ابش کنم؟اصلا به من چه؟من وسننه؟(خود درگیری در حد لالیگا)
دوباره پرسید:
_مگه با تو نیستم؟
یه زن دیگه کنار ارشام وایساده بود.چقدر چهره اش اشناست.اها یکی از استادای ترم اولم بود.
چقدر جوون مونده الان حداقل 29 یا 30 سالش هست...جز ما چهار نفر کس دیگه ای تو پارکینگ نبود.
زنه اروم گفت:
_ارشام جون خودت و ناراحت نکن...فدای سرت.
عققق حالم بهم خورد .
ارشام گفت:
_نه نیلو... این دختر ادم بشو نیست.هرکاری می کنم درست شه نمی شه...باید یه درس درست حسابی بهش بدم...
_اخه ارشام جون برای پات خوب نیست.
ایشش چه نونی به هم قرض می دن...برای اینکه لج ارشام ودربیارم.پقی زدم زیر خنده گفتم:
_مگه تو پاش جنین داره رشد پیدا می کنه که می ترسی سقط شه؟؟؟
ارشام عصبانی تر شد..تا خواست دهن وا کنه صدای دیگه ای اومد...
_خسارتتون چند می شه بگید من حساب کنم...
رضا بود...بغضم گرفت.بالاخره اومد همیشه مواقع سختی به دادم می رسید...
ایلار هم پشتش بود.چشای سرخ شده اش هم که نشون از حرص خوردنش می داد...
جلوتر اومد و پرسید:
_استاد بهرامی خسارت ماشینتون چند می شه...
بهرامی عشوه ای اومد
وگفت:
_من با ارشام جون حساب می کنم...
ارشامم گفت:
_بله زن من تصادف کرده من هم خسارتش ومیدم...
تا گفت زن من.بهرامی ابروهاش و کشید تو هم
وپرسید:
_ارشام...این زنته؟
_بله.پس چی فکر کردی؟
ییهو زد زیر گریه وگفت:
_ارشام خیلی نامردی...خیلی...
سوار ماشین شد ورفت. حالا من ومی گی هر هر می خندیدم چه جمله ی کلیشه ای...ارشام خیلی نامردی..خیلی......
ارشام بدجور جوشی شده بود...اومد سمتم که چند قدم رفتم عقب .وپریدم تو ماشین بهبود که کنارم بود...
بهبود مشغول حرف زدن با یکی دیگه از اون هزاران دوست دخترش بود گفتم:
_برو برو که جونم تو خطرههههههه.
ارشام با اون پای شلش داشت میومد سمتمون...بهبود هم گازش وگرفت و رفت...
نفس راحتی کشیدم...پشتم ونگاه کرد.دیدم داره رفتن مارو تماشا می کنه...
بابا این شوهره ماداریم.به قول مادرش کل دخترای تهران واباد کرده...
بهبود پرسید:
_می شناسیش؟
_کی و؟
_اریامنش و...
_اره.یکی از فامیلای نزدیکه...
_هر استاد دیگه ای جای اون بود اخراجت می کرد.ولی کی جرئت داره خانوم خوشگلی مثل تورو اخراج کنه؟
_دوست دخترای دیگه ات واینجوری خر می کنی ازشون سواری می گیری؟
_اه چرا روتو تاثیر نداره؟
_چون من خودم دستگاه خرکنم.
_اون که بله.....
ادامه داد:
_امروز با رضا زیاد خوب نبودی یعنی مثل همیشه نبودی...کل کلاس حواسم بهش بود.فقط داشت به عکس تو تو گوشیش نگاه می کرد...
_اها.
_همین؟اها؟فکر می کردم رابطه اتون عمیق تر از این حرفاست...کار ایلاره؟
متعجب بهش نگاه کردم...اون از کجا می دونه؟
از کجا می دونی؟
_چرا فکر می کنی محبوب بچه ها وکلاسی؟
_چی؟
_چون حتی مواقعی هم که پشتت بد می گفت باز دوستش بودی....
_من نمی دونستم پشت سرم چیزای بد می گفت...
_رضا دوستت داره.منم دوستت دارم.اما نه مثل رضا.می دونی که تک فرزندم خواهر یا برادری نداشتم تا مراقبش باشم.اما از وقتی وارد دانشگاه شدم وتورودیدم. مثل خواهرم می دونم...همیشه هم مراقبتم...کاری نکن که پشیمون شی...
_چشم.
_خب بگو ببینم.ارشام اریامنش از کی فامیل نزدیک تو شد نمی دونستم؟
_مگه باید می دونستی...
_یعنی شوهر سابق دختر خاله ام ونمی شناسم؟
شوهر سابق دختر خاله اش؟نــــــــه؟؟؟؟یعنی دختر خاله بهبود زن ارشام بوده؟
_از اول تعریف کن...
همه چیز وبراش تعریف کردم.از تهدید کردن خانواده رضا وایلار.از زندان و گروگان گیری و..
نخندید.عصبانی نشد.مثل یه برادر بود.فقط به حرفام گوش کرد.
تموم که شد اخم ریزی کرد
وگفت:
_کار اشتباهی کردی با ارشام نامزد شدی.اون به دوست دختراش هم رحم نمی کنه چه برسه به تو که تقریبا نامزدشی...ولی خودم باهاش حرف می زنم...می گم تو میوه ممنوعه ای.
کمی جا خوردم.کمی هم خجالت کشیدم.به هر حال بهبود اون وبیشتر می شناسه...
گفتم:
_خب الان چیکار کنم؟
_هیچی دیگه این یک ماه که تموم شد صیغه رو فسخ کنید...
_اها باشه...
_به جای این که وقتت وبا ارشام بگذرونی به رضا اهمیت بده.ارشام فقط یه سرابه...
یه کمی دلم گرفت ولی خب حتما یه چیز می دونه که می گه.اما خب پدر مادر رضا وچیکار کنم؟
پرسیدم:
_شنیدم ارشام یه دختر داره؟
_اره.اسمش نیوشاست.ببینیش عاشقش می شی...
_چند سالشه؟
_10ماهه است...
_ده ماهه؟
_اره.مادرش که دختر خاله ام باشه ولش کرد رفت.ارشامم که فقط به فکر کارش وخوش گذرونی هاشه .
مادر ارشام بزرگش می کنه...چند وقتی هم هست می خواد زن ارشام وبرگردونه تا دخترش بی مادر بزرگ نشه اما ارشام زیر بار نمیره.
ناخوداگاه از ارشام وزنش بدم اومد چطور تونستن بچه اشون ول کنند؟چرا بر نمی گردن سر خونه زندگی شون؟
_ارشام از زنش جدا شده؟
_اره.
_چرا؟
_روراست بگم ارشام بخاطر زنش از خوش گذرونیش گذشت.اما زنش نه...اون یکی بود بدتر از ارشام...
_اها...
_پیاده شو خانومی.رسیدیم...
اااا؟کی رسیدیم خونه؟اصلا نفهمیدم...گوشی اش زنگ خورد.
جواب داد:
_بنال؟
_...
_بابا چرا دست از سر کچل من بر نمیداری؟
_...
_بله من خودم زن دارم.
(ای خالی بند)
_باشه دوساعت دیگه...
تماس وقطع کرد.
رو به من گفت:
_دستم به مانتوت...کمکم کن.
_چی شده؟
_یکی از دوست دخترام سمج شده.بهش گفتم زن دارم می گه میخوام زنت وببینم.
_خب؟؟؟
_کمک کن؟؟؟
همچین ملتمسانه گفت که دلم به حالش سوخت...
_اوکی.
_پس اول بریم بازار چون با این لباسا شک میکنه...
_مگه چشه؟
_هیچی فقط ساده اس انون می دونه من از دخترای شلوغ پولوغ خوشم میاد...
_باشه...
وارد پاساژ شدیم...پاساژ زیاد بزرگی نبود اما همه لباساش گرون بود...البته چون با رضا وسایل گرون زیادی خریدم برام عادی بود.
یه مانتوی بلند مشکی گرفتم که به صورت لخت اویزون می شد.نظر من ومیخواستی اصلا ازش خوشم نیومد...ولی حرفی نزدم...
یه شال صورتی وچکمه های چرم پاشنه بلند و شلوار ذغالی تنگ کیف دستی نقره ای.
وعینک مارک دار مگسی که چه عرض کنم خرمگسی گرفتم...هیبتی پیدا کرده بودم از این بچه پولدارا.
پولدار تر می زدم.لباسای خودم و تو نایلون گذاشته بودم از بوتیک اومدیم بیرون.
گفت:
_من که ساده بیشتر ازت خوشم میاد...میدونی چرا رضا عاشقته؟
_نه...
_چون ساده ای مهربونی.خوشگلی خوش تیپی...
_بروبابا هندونه میذاری زیر بغلم؟
_نه جدا...
روبروش وایسادم وعقب عقب میرفتم
گفتم:
_خب...دیگه؟؟؟
خندید و گفت:
_مواظب باش...
_هستم بگو...دیگه...
همونطور عقب عقب می رفتم.زل زده بود تو چشمام ...
گفت:
_چون براش عشوه نمیای.عاشق نشون نمی دی..با اینکه برات خرج می کنه چشم به پولاش نداری...فورا نمی ری تو بغلش.خودتو عرضه نمی کنی...اجازه نمی دی پاشو از گلیمش دراز تر کنه....درست برعکس ایلار...
سرم وانداختم پایین که حس کردم به چیزی خوردم...
برگشتم دیدم ارشامه با یه دختر دیگه بود که دستش ودور بازوش حلقه کرده بود گفت:
_به به چه تیپی زدی...خانوم خانوما کجا بودن؟
_با بهبود اومده بودیم خرید داریم میریم خونه.
_افرین مستقیم بروخونه...
رو به دختره گفت:
_بریم عزیزم...
کارد می زدی خونم در نمیومد....
عوضی خودش هر غلطی بخواد می کنه به من می گه این کار وبکن اون کار وبکن...بیچاره بهبود راست می گفت ادم درستی نیست.
من و باش که با این صیغه شدم امروز باید با بابا حرف بزنم...هرچه زود تر صیغه روباطل کنم
_باشه دوساعت دیگه...
تماس وقطع کرد.
رو به من گفت:
_دستم به مانتوت...کمکم کن.
_چی شده؟
_یکی از دوست دخترام سمج شده.بهش گفتم زن دارم می گه میخوام زنت وببینم.
_خب؟؟؟
_کمک کن؟؟؟
همچین ملتمسانه گفت که دلم به حالش سوخت...
_اوکی.
_پس اول بریم بازار چون با این لباسا شک میکنه...
_مگه چشه؟
_هیچی فقط ساده اس انون می دونه من از دخترای شلوغ پولوغ خوشم میاد...
_باشه...
وارد پاساژ شدیم...پاساژ زیاد بزرگی نبود اما همه لباساش گرون بود...البته چون با رضا وسایل گرون زیادی خریدم برام عادی بود.
یه مانتوی بلند مشکی گرفتم که به صورت لخت اویزون می شد.نظر من ومیخواستی اصلا ازش خوشم نیومد...ولی حرفی نزدم...
یه شال صورتی وچکمه های چرم پاشنه بلند و شلوار ذغالی تنگ کیف دستی نقره ای.
وعینک مارک دار مگسی که چه عرض کنم خرمگسی گرفتم...هیبتی پیدا کرده بودم از این بچه پولدارا.
پولدار تر می زدم.لباسای خودم و تو نایلون گذاشته بودم از بوتیک اومدیم بیرون.
گفت:
_من که ساده بیشتر ازت خوشم میاد...میدونی چرا رضا عاشقته؟
_نه...
_چون ساده ای مهربونی.خوشگلی خوش تیپی...
_بروبابا هندونه میذاری زیر بغلم؟
_نه جدا...
روبروش وایسادم وعقب عقب میرفتم
گفتم:
_خب...دیگه؟؟؟
خندید و گفت:
_مواظب باش...
_هستم بگو...دیگه...
همونطور عقب عقب می رفتم.زل زده بود تو چشمام ...
گفت:
_چون براش عشوه نمیای.عاشق نشون نمی دی..با اینکه برات خرج می کنه چشم به پولاش نداری...فورا نمی ری تو بغلش.خودتو عرضه نمی کنی...اجازه نمی دی پاشو از گلیمش دراز تر کنه....درست برعکس ایلار...
سرم وانداختم پایین که حس کردم به چیزی خوردم...
برگشتم دیدم ارشامه با یه دختر دیگه بود که دستش ودور بازوش حلقه کرده بود گفت:
_به به چه تیپی زدی...خانوم خانوما کجا بودن؟
_با بهبود اومده بودیم خرید داریم میریم خونه.
_افرین مستقیم بروخونه...
رو به دختره گفت:
_بریم عزیزم...
کارد می زدی خونم در نمیومد....
عوضی خودش هر غلطی بخواد می کنه به من می گه این کار وبکن اون کار وبکن...بیچاره بهبود راست می گفت ادم درستی نیست.
من و باش که با این صیغه شدم امروز باید با بابا حرف بزنم...هرچه زود تر صیغه روباطل کنم
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 16:21 توسط جوجو
|