رمان گروگان دوست داشتنی(3)
***
چشمای قرمزش وباز کرد.چندبار پلک زد تا موقعیت وشناسایی کنه روی صورتش خم شده بودم رفتم عقب...
گفتم:
_ دستشویی این بغله می تونی بری؟
بدون اینکه جوابم و بده از تخت اومد پایین و رفت تو دستشویی ده دقیقه ای طول کشید .
زدم به در و گفتم:
_چرا نمیای؟
اومد بیرون ....
وضعیتش افتضاح خنده دار بود من که منفجر شدم زیپ شلوارش و نتونسته بود ببنده دکمه شلوارش هم باز بود.خجالت و گذاشتم کنار و غش غش خندیدم.حالا اون بدبخت سرخ شده بود همه تلاشش و می کرد تا زیپش و ببنده...
بعد از چند دقیقه بالاخره موفق شد زیپش و ببنده...
روتخت نشست و پرسید:
_حداقل بگو چرا من و اوردی اینجا؟پول می خوای؟
لحنش اروم بود
گفتم:
_نه.می خوام اون جانی هشمت جوادی اعدام شه....
_اون هشمت نیست برادرش عزته....برادردوقلوشه مدارکش هم تو کیفمه برگه های دی ان ای همین ونشون می ده...
_من که باورم نمی شه...
_عجب کله خری هستی ها می گم برگه های پزشک قانونی اونجاست .
من باید برم جون یه ادم تو خطره تو داری بامن کل کل می کنی؟؟؟
شاید راست می گه.اگر راست بگه چی؟اگر واقعا اون برادرش باشه چی؟نکنه من باعث بشم یه نفر دیگه به جاش اعدام بشه؟
پرسیدم:
_سوپ می خوری؟
_چرا بحث و عوض می کنی؟
شونه هام وانداختم بالا یه کاسه سوپ ریختم ومشغول خوردن شدم...از زیر چشمم نگاهش کردم دیدم با عصبانیت زل زده به من.
توجهی نکردم.خواستم اولین قاشق و بذارم تو دهنم که گوشی ام زنگ خورد....
مامان بود .
جواب دادم:
_جونم؟
_پونه راستش وبگو کجایی؟
_مامان خونه دخترخاله امم دیگه...
نخواستم اسم شقایق وبه زبون بیارم...
_چرا داری دروغ می گی؟من الان خونه شقایقم....
_ااا؟شما الان اونجایی؟
_پونه کجایی؟
_مامان راستش ...اها راستش ما از طرف دانشگاه اردو داشتیم ترسیدم ازت اجازه بگیرم...
_پونه فکرکردی من خرم؟
_این چه حرفیه مامان دارم راستش و می گم...
_امشب باید بیای خونه....
_نمی تونم مامان....
_من نمی دونم.باید بیای.
قطع کرد.مامانم هیچ وقت از حرفش بر نمی گرده...
خدایا الان باید چیکار کنم؟سوپم هم دیگه سرد شده بود...به کی بگم بیاد مراقب این قزنک باشه.
ارشام لبخند مرموزی می زد....از اینکه اسمش وبگم خوشم میاد.ارشام روزبون ادم می چرخه...
یه قاشق از سوپ و گذاشتم تو دهنم.
داشتم فکر می کردم چه غلطی بکنم که این گندکاری و جمع وجورش کنم.
ارشام پرسید:
_درس میخونی؟
_میخوندم...
_چی؟
وایسا یه کوچولو اسگلش کنم....
_پزشکی می خوندم...اخراج شدم.
خندید و گفت:
_با این اخلاقت بعید نیست حالا چرا اخراجت کردن؟
_یه روز استاد شیمی صدام کرد گفت حیوونی و که روش دستمال انداخته رو از پاهاش تشخیص بدم منم گفتم اقا سخته نمی تونم.
گفت پس بشین بعد ازم پرسید اسمت چیه؟پاچه شلوارم و زدم بالا گفتم از پام تشخیص بده...اونم که لجش دراومد اخراج کرد...
غش غش زد زیر خنده.وقتی می خندیدانگار دنیاروبهم دادن ذوق زده می شدم...
دو روز نمی شه باهاش اشنا شدم انگار صد ساله می شناسمش...
نمی دونم این حس لعنتی چیه حسی که تو دوسال به رضا نداشتم اما تودوروز به این پیداکردم...
بعد گفت:
_اخه چرا دروغ می گی؟
_دروغ نگفتم...
_می دونم حقوق می خونی.چندبار تو دانشگاه دیدمت...
_جدا؟
_اره...از قبل می شناسمت...همه استادا از دستت شاکی ان می گن بدجور سرتقی...خانوم پونه صوفی...سال اخر حقوق.
این چرا همه چیز ودرباره من می دونه؟یعنی وقتی جلوی درخونه اشون دراز کشیده بودم هم من و می شناخت...اخ گند زدی پونه ...پس چرا
من این وندیدم؟؟؟
سوپم و که تموم کردم
پرسیدم:
_مطمئنی نمی خوری ؟می خوام بذارم تو یخچال اب می شه....
خواستم بذارم تو یخچال که گفتاز گفتن گذشته بود.
داد زد:
_نذارش.
اروم تر گفت:
_من گشنه امه...
لبخند پیروز مندانه ای زدم و یه کاسه سوپ ریختم و کنارش روی تخت نشستم خواستم اذیتش کنم کاسه رو گذاشتم جلوش
و گفتم:
_بخور.
متعجب نگاهم کرد.
پرسید:
_چطوری بخورم؟
_هرطور دوست داری....
نفسش و محکم داد بیرون .
گفت:
_ازت متنفرم.حالم ازت بهم میخوره...
دلم گرفت بغض توگلوم گیر کرد.نمی دونم چرا؟چرا از این حرفش ناراحت شدم؟چرا به دل گرفتم؟
برای اینکه خودمو تسلی بدم بهش گفتم:
_نیست که من عاشقتم....نسناس....قالتاق
وقتی دیدم تلاشی برای جواب دادن بهم نمی کنه.کاسه روبرداشتم قاشق و پر از سوپ کردم و بردم سمت دهنش
گفتم:
_آآآآآآآ....در فرودگاه وباز کن هواپیما داره میاد داخل....
خندید.اقا این چه حسیه؟الان دوباره دنیارو بهم دادن...
قاشق و گذاشتم تو دهنش همینطور قاشق های بعدی و سوپ که تموم شد
گفت:
_ممنون.خوشمزه بود.بعدا باز برام درست کن...
من هم که کیفور شده بودم
گفتم:
_چشم...
دوباره ضد حال زد
و گفت:
_قیافه رو... خجالت نکش بهت نمیاد کلا به خیابونی ها خجالت کشیدن نمیاد...
_خیابونی ننه گاگولته... مردک جسد...
عصبانی شد چون دستاش بسته بود.بالگد زد تو شکمم و پرتابم کرد زمین. حالت تهوع بهم دست داده بود داشتم عق می زدم...
از جاش بلند شد اومد سمتم اشکم دراومد نه بخاطر ضربه اش چون هرکس به من می رسه یه لگدی نثار می کنه و میره...چون ...چون...چون اون من و زده؟اگر کس دیگه ای می زد اینقدر ناراحت می شدم؟
خدایا من چرا اینجوری شدم؟هق هق گریه ام بلند شد...
ارشام فکر می کرد بخاطر درد ضربه اش گریه می کنم اما خودم بهتر می دونستم دارم برای چی گریه می کنم.
گفت:
_ببخشید خب....اخه به مادرم توهین کردی....
با چشمای نمورم زل زدم تو چشماش
و پرسیدم:
_ناراحت شدی از اینکه به مادرت گفتم خیابونیه؟
_خب معلومه....
در حالی که اشک از چشمام شر شر می ریخت
ادامه دادم:
_تا الان من و با کسی دیدی؟تو بغل کسی دیدی؟دیدی تو خیابون بگردم و خودم و بفروشم؟زیر کسی بخواب...
لباش و گذاشت روی لبام.مخم هنگ کرده بود تنها چیزی که حس می کردم لذت بوسه اش بود....
لبای خیسش بی حرکت روی لبام بود.مخم کار نمی کرد...
حتی نمی تونستم لبام وبکشم عقب.پلکهام وگذاشتم روی هم و حرکتی نکردم....
شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما انگار یه عمر گذشت.
بهترین حس ی بود که تو این 24سال عمرم بهم دست داده بود.ازش ناراحت نشدم.
شاید اگر رضا بود یه سیلی اب دار نثارش می کردم اما ارشام اون ...اون...اون یه چیز دیگه ای بود...
قلبم تند تند می زد نفسم بالا نمیومد.دستام یخ زده بود.لباش و ازم جدا کرد و سرش وبرد عقب...
گفت:
_متاسفم.من نمی خواستم اون حرف و بهت بزنم...منظوری نداشتم...
برای ارشام که تا الان صدتا دختر وبوسیده شاید بوسیدن من براشمهم نباشه اما برای من خیلی مهم بود...خیلی....
۷
می خواست جوابم وبده که دوباره گوشی اش زنگ خورد.این چقدر مخاطب داره حالا من بدبخت جز رضا کس دیگه ای وندارم .یعنی نداشتم...هعییی دوباره یاد رضا افتادم. اریامنش به من نگاه می کرد معلوم بود استرس داره.لبخند مرموزی زدم وبه صفحه لمسی موبایلش نگاه کردم.چقدرم با کلاسه.موبایلش اچ تی سی . مدلش از مدل گوشی رضابالاتر بود.روی صفحه اش به انگلیسی نوشته بود رجا صدام ونازک کردم.
با یه کم افه گفتم:
با یه کم افه گفتم:
_جانم؟
صدای خیلی نازک و قشنگی داشت کلمات و می کشید با لحجه غلیظی که نمی دونم مال کدوم گورستونی بود گفت:
_ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم....
قطع کرد...بعد از چند ثانیه دوباره تماس گرفت چشمکی به اریامنش زدم و جواب دادم:
_جونم...بگو ناناز....
_ببخشید این خط اقای اریامنشه...
ای بترکی از اول می گفتی دیگه
جوابش ودادم:
جوابش ودادم:
_اره عزیزم.شما همکارشی؟
_راستش.نه من دوست دخترشم...شما کی هستی؟؟؟
_من خواهرشم.عزیزم ارشام جان ایران نیست رفته خارج بیمارستان بستری شه.
دختر جیغ خفیفی زد و گفت:
_چرا؟ارشامم و کجا بردن...
عق ارشامم انگار به نامش زدن...
بغض کرده جواب دادم:
_داداشم سرطان خون داره دکترا قطع امید کردن.چند روز بیشتر زنده نیست...
اریامنش بد جور جوش می زد فکر کنم از این دختره خوشش میاد که اینقدر ناراحت شده بود...محض خنده یه بوس براش فرستادم که بدتر اخم کرد.
دختره خودمونی شد و گفت:
_خواهر جون اخه من بدون اون می میرم.
_خوبه با هم می رین اون دنیا...
_داری مسخره ام می کنی...
_نه به جون ننه ات....
بهش برخورد گفت:
_تو هم یکی از دوست دخترای جدیدشی؟می دونستم حرفاش از عشق وعاشقی دروغه.کذبه...
اوهو چه با کلاس هم می حرفه.اریامنش ارومتر نشده بود که هیچی اعصابش بدتر سگی شده بود...زل زده بود به سقف و با حرص نفس می کشید...
بهش نگاهی انداختم اونم نگاهی کرد و گفتم:
_اره خدا ادم و خر بکنه گرفتار خر نکنه....
دختره بدون خداحافظی قهر کرد...بی فرهنگ.نکبت. دهاتی همینطور که فحش می دادم پرسیدم:
_این دختره هم از اون اسکلت برقی هاست؟
جواب نداد.به جهنم سوسک حموم...
_اره...
متعجب برگشتم سمتش قلبم لرزید چرا اینطور به من نگاه می کنه؟چشای طوسی اش طلسمم کرد.قلبم با تمام قدرتش می کوبید به قفسه سینه ام...
نکنه شگردشه که اینطور دلم وببره؟دل همه رو با چشماش می بره؟نباید تسلیم چشماش شم...
ادامه داد:
_یه هلوییه که نگو.عکسش تو گالری مه...
تو گالری عکس هاش و نگاه کردم.از بین عکس ها یه دونه اش وبهم نشون داد...
یعنی من و می گی؟؟؟از اون پایین اتیش گرفتم..
دختره پاناسونیکی بود برای خودش .قد کشیده پاهای بلند و لاغر پوست سفید چشمای سبز یشمی لبای قرمز و قلوه ای ابروهای کشیده و تمیز یه خال کوچولو بین ابروهاش بود ارایش ملیحی داشت که دل صدتا مرد و یه جا می برد.یه لباس دکولته صورتی که پاینش پف دار بود و موهاش وهم بالای سرش جمع کرده بود.
حالم از قیافه خودم بهم خورد .من دربرابر این دختر مثل پهن گاوم....
دختره جیگری بود که ادم با دیدنش می خواد بدزدتش و...
نا خوداگاه گفتم:
_من انگشت کوچیکه اینم نیستم...
جوابم و داد:
_توی ایکبیری خودت و با عشقم مقایسه می کنی؟؟؟ اون مدل المانیه تازه اومده ایران.
بهم برخورد بغض تو گلوم گیر کرد...اما به روی خودم نیاوردم.همونجا روی زمین دراز کشیدم گفت:
_ازادم کن قسم می خورم هرکاری بخوای بکنم...
جوابش وندادم خیلی ازش بدم اومده بود عصبانی شد و گفت:
_سلیطه مگه با تو نیستم؟
به حرفش توجهی نکردم.اگر خوشگل نیستم رضا عاشق چی من شد؟راستی چرا من فکر می کردم رضا رو دوست ندارم اما الان دلم براش تنگ شده؟یعنی عشقه یا عادت؟
داشتم به افکار پریشونم سامان می دادم که دیدم داره ورجه وورجه می کنه.
تالاپی خورد زمین...حال کردم توله سگ به من می گه سلیطه...
ننه اته...اخ واوخ می کرد دیگه رفته بود رو اعصابم داد زد:
_من رو این تخت خوابم نمی بره...
_کپه ات و بذار... من ارزوم بود یه روز تو این تخت بخوابم...
وقتی بچه بودم می دیدم عروس داماد ها میان تو این اتاق دوست داشتم منم بیام...
_تو ارزوت بود با شوهر جون جونیت رو این تخت کیف وحال کنید به من چه؟من رو این تخت خوابم نمی بره باید تخت خودم باشه...
_بیا از این تو درش بیار...
_خیلی بی ادبی...
_خلایق هرچه لایق....تو هم لایق اینی....
چیزی نگفت...تازه داشت خوابم می برد که دوباره سروصداش بلند شد داشت خودش وبه این ور اون ور می زد تا شاید دستاش باز شه...کنارش روتخت نشستم زل زدم تو چشاش ...
داشت دیوونه ام می کرد اما به روی خودم نیاوردم پرسیدم:
_چرا مثل بچه ادم نمی شینی سرجات؟ملعون؟
چشماش و محکم روی هم فشار داد وگفت:
_بذار برم...
_یه هفته صبر کن چشم....
_الان می خوام برم...
یادمه نقطه ضعف رضا پشت گوش بود می خواستم خرش کنم یه دستی به پشت گوشش می کشیدم.اونوقت خام می شد.ببینم شاید اینم خام شد.
کمی روی تخت جابه جا شدم.نزدیک تر رفتم.زل زده بود تو چشمام.گنگ نگاه می کرد.حسی تو چشماش نبود.یه لحظه پشیمون شدم.اما بی خیال نشدم...
نفسم و محکم دادم بیرون یه نفس عمیق کشیدم تا قلبم اروم تر شه....تند تند می زد...دست راستم وپشت گوش چپش گذاشتم...یه تکون خفیفی خورد اروم وشمرده شمرده گفتم:
_یه هفته صبر کن....
صورتش و چرخوند و دستم از پشت گوشش افتاد.
گفت:
_من خودم زغال فروشم من و سیا نکن من اینقدر خشگل تر از تو دیدم و تو بغلم بوده که با این کار ها خر نمی شم....حتی رغبت نمی کنم به تو ایکبیری نگاه کنم.خودتو کوچیک نکن....
اشغال حالم ازش بهم می خوره.کثافت عوضی.اون که بهتربن دوستم بود با من این رفتار و کرد وای به حال این که غریبه است.از اعماق وجودم ناراحت شدم.شاید فکر می کردم اگر دستم وبه پشت گوشش بزنم اونم مثل من قلبش تند تند می زنه تندتند نفس می کشه....
با بی قیدی شونه هام و انداختم بالا.و تو جام روی زمین دراز کشیدم...
اما خودم بهتر می دونستم که دارم اتیش می گیرم....
***
۸
ساعت شیش با هشدار گوشی ام از خواب بیدار شدم.بدنم کمی کوفته شده بود.کش وقوسی به کمرم دادم.اولین بار بود اینقدر زود از خواب بیدار شدم.
اریامنش هم گوشه راست تخت چپیده بود.یه حس نا مفهومی داشتم.حس می کردم یه چیزی من و به اون ربط می ده.یه حسی.
از وقتی دیدمش همون موقع که چشمام وباز کردم و چشای طوسی اش طلسمم کرد.همون موقع که تازه فهمیدم هیچم.اون موقع حسم عوض شد حسم به رضا هم تغییر کرده.
اروم گوشه تخت نشستم و بهش خیره شدم.
بین لبای قلوه ای قرمزش کمی فاصله بود. فکر کنم سرما خورده چون از بینی اش نفس نمی کشید...نوک دماغش هم قرمز شده.گونه هاش هم داغ بود.
هرچی بیشتر بهش نگاه می کردم ضربان قلبم بالاتر می رفت.از دیدنش لذت می بردم.فوق العاده زیباست.هیچوقت زیبایی برام معیار نبوده چون خودم چهره معمولی دارم. اما این ...هیچ وقت فکر نمی کردم کسی به این زیبایی وجود داشته باشه...
هیچ وقت این حس وبه رضا نداشتم...حس اینکه از دیدنش لذت ببرم.
روی پهلوی راستش خوابیده بود و اروم با دهنش نفس می کشید...
چشمای درشتش وبسته . مژه هاش دوبرابر و مشکی تر شده. به دستش که بسته بود نگاه کردم.ناخونای کشیده ای داشت که انتهاش به صورت حلال بود.بدنش برنزه اش موهای دستش هم طلایی .
یه مگس روی بینی اش نشست با دستم دورش کردم.بیداره ادم می خواد سربه تنش نباشه....اما وقتی می خوابه مثل فرشته ها می شه.
یه دفعه مثل جن زده ها از جام پریدم.من چرا اینطوری شدم.
چرا همه چیز این برام قشنگ ومهمه؟چقدر احمقم من اون از من متنفره من دارم ازش تعریف می کنم.
نه من اصلا از این خوشم نمیاد.کسی که وکیل یه جانی شده...من ازش متنفرم.زیر دلم خالی شد.متنفرم؟اخه من که نمی شناسمش .اصلا نمی دونم کیه چیه ....
بی خیال دنیا از رو تخت بلند شدم.کتری اب و گذاشتم روی پیک نیک بجوشه تا چایی دم کنم.
یه قابلمه هم گذاشتم روی اجاق تا سوپ درست کنم از دیشب که تو بارون دراز کشیدم گلو درد گرفتم.صدای اخ گفتنش میومد فکر کنم بیدار شده باشه....
داد زد:
_بیا دستام وباز کن.
جلوش وایسادم و گفتم:
_صبح بخیر....
_باید هم خیر باشه.توروخدا بدنم کوفته شده بیا دستام وباز کن.
_مگه مغز خرخوردم که دستات وباز کنم؟
_توروخدا قسمت می دم دستام وباز کن درد می کنه...
دلم به حالش سوخت یه جوری شدم.انگار که درد کشیدنش برام سخته نگاهی به دستش انداختم جای چسبش کبود شده بود.دلم ضعف رفت گفتم:
_باز می کنم اما به یه شرط .
_چی؟
_نه باید فرار کنی.
_باشه.باشه.
نمی تونم بهش اعتماد کنم اون الان منتظر اینه که بازش کنم تا فرار کنه.
_دستات وباز می کنم اما می بندم به میله های تخت .
_باشه.باشه.فقط زودتر...
اریامنش هم گوشه راست تخت چپیده بود.یه حس نا مفهومی داشتم.حس می کردم یه چیزی من و به اون ربط می ده.یه حسی.
از وقتی دیدمش همون موقع که چشمام وباز کردم و چشای طوسی اش طلسمم کرد.همون موقع که تازه فهمیدم هیچم.اون موقع حسم عوض شد حسم به رضا هم تغییر کرده.
اروم گوشه تخت نشستم و بهش خیره شدم.
بین لبای قلوه ای قرمزش کمی فاصله بود. فکر کنم سرما خورده چون از بینی اش نفس نمی کشید...نوک دماغش هم قرمز شده.گونه هاش هم داغ بود.
هرچی بیشتر بهش نگاه می کردم ضربان قلبم بالاتر می رفت.از دیدنش لذت می بردم.فوق العاده زیباست.هیچوقت زیبایی برام معیار نبوده چون خودم چهره معمولی دارم. اما این ...هیچ وقت فکر نمی کردم کسی به این زیبایی وجود داشته باشه...
هیچ وقت این حس وبه رضا نداشتم...حس اینکه از دیدنش لذت ببرم.
روی پهلوی راستش خوابیده بود و اروم با دهنش نفس می کشید...
چشمای درشتش وبسته . مژه هاش دوبرابر و مشکی تر شده. به دستش که بسته بود نگاه کردم.ناخونای کشیده ای داشت که انتهاش به صورت حلال بود.بدنش برنزه اش موهای دستش هم طلایی .
یه مگس روی بینی اش نشست با دستم دورش کردم.بیداره ادم می خواد سربه تنش نباشه....اما وقتی می خوابه مثل فرشته ها می شه.
یه دفعه مثل جن زده ها از جام پریدم.من چرا اینطوری شدم.
چرا همه چیز این برام قشنگ ومهمه؟چقدر احمقم من اون از من متنفره من دارم ازش تعریف می کنم.
نه من اصلا از این خوشم نمیاد.کسی که وکیل یه جانی شده...من ازش متنفرم.زیر دلم خالی شد.متنفرم؟اخه من که نمی شناسمش .اصلا نمی دونم کیه چیه ....
بی خیال دنیا از رو تخت بلند شدم.کتری اب و گذاشتم روی پیک نیک بجوشه تا چایی دم کنم.
یه قابلمه هم گذاشتم روی اجاق تا سوپ درست کنم از دیشب که تو بارون دراز کشیدم گلو درد گرفتم.صدای اخ گفتنش میومد فکر کنم بیدار شده باشه....
داد زد:
_بیا دستام وباز کن.
جلوش وایسادم و گفتم:
_صبح بخیر....
_باید هم خیر باشه.توروخدا بدنم کوفته شده بیا دستام وباز کن.
_مگه مغز خرخوردم که دستات وباز کنم؟
_توروخدا قسمت می دم دستام وباز کن درد می کنه...
دلم به حالش سوخت یه جوری شدم.انگار که درد کشیدنش برام سخته نگاهی به دستش انداختم جای چسبش کبود شده بود.دلم ضعف رفت گفتم:
_باز می کنم اما به یه شرط .
_چی؟
_نه باید فرار کنی.
_باشه.باشه.
نمی تونم بهش اعتماد کنم اون الان منتظر اینه که بازش کنم تا فرار کنه.
_دستات وباز می کنم اما می بندم به میله های تخت .
_باشه.باشه.فقط زودتر...
چه دستور هم می ده.اروم سمت راستش روی تخت نشستم و دستاش و باز کردم و اول دست راستش و به میله تخت بستم.
خم شدم تا دست چپش و بندم که دستش و انداخت دور کمرم.محکم نگهم داشت هرچی تقلا می کردم فایده ای نداشت دست وپا می زدم.با پاهاش پاهام و قفل کرده بود.قلبش رو قلبم بود منظم می تپید.
چه غلطی کردم دستش و باز کردم داشت بهم می خندید.
خدایا چیکار کنم؟چیکار کنم؟
از یه طرف نزدیکی بیش از حدمون از طرف دیگه نفس های منظمش و چاله گونه و چونه اش دیوونه ام کرده بود.قلبم مثل پتک می کوبید به دیواره قفسه سینه ام.
دنبال راه فرار هم بودم.زل زده بودم تو چشمای طوسی اش...
گفت:
_هیچوقت به یه مرد تنها که دستاش هم بازه اعتماد نکن.کوچولو.
_زهرمار.
خندیدوگفت:
_من که امروز از اینجا می رم ولی نامردم اگر تورو به جمع اون داف های که می گفتی اضافه نکنم.
_خفه شو.
صورتش و جلوتر افتاد که تو ذهنم جرقه ای زده شد.دستمالی و که بیهوش کننده داشت و از تو جیبم دراوردم و گذاشتم روی دهنش....
چند ثانیه ای گذشت اول داشت تلاش می کرد اما دیر شده بود.بی هوش شد....
ولی نزدیک بود ها...اگر فرار می کرد چی؟وایسا همچین پدری ازت دربیارم که به شکر خوردن بیوفتی.
دستاش و محکم به میله تخت بستم.پاهاش و هم محکمتر بستم...تا دیگه از این غلطا نکنی....
یه لیوان چای ریختم تا بخورم که تلفنم زنگ خورد عکس رضا روی صفحه ظاهر شد....
تو دوراهی جواب دادن و ندادن گیر کرده بودم که قطع شد.نفس راحتی کشیدم
اریامنش پرسید:
-چرا جواب ندادی؟این دیگه کدوم بدبختی بود؟
این کی از خواب بیدار شد؟توجهی بهش نکردم.دوباره صدای گوشیم بلند شد این بار جواب دادم.اما سرد:
_بله؟
_پونه تو کدوم گوری هستی؟
چه پرو ...مردتیکه هرچقدر خواست خوردم کرد الان دوقورت ونیمش هم باقیه....
من هم مثل خودش جواب دادم:
_فضولی؟
_میگی یا برم به بابات بگم خونه شقایق نیستی؟
تعجب کردم این از کجا می دونه؟پرسیدم:
_تو از کجا می دونی؟
_از شوهرشقایق پرسیدم...کجایی؟
_خونه یکی از دوستامم.
_مرده یا زن.
تورو سننه ؟
_تو چیکار داری مرده یا زن...زنه.
_کجاست بگو بیام کارت دارم....
اره مستیقم بیا تا برسی....
_من باتو کاری ندارم.
گوشی و قطع کردم حقته.تا به گه خوردن نندازمت پونه نیستم...
دوباره زنگ زد دیگه جوابش و ندادم....
اریامنش گفت:
_چیه ؟این بنده خداروهم دزدیدی که در به در دنبالته؟
_اره فضولی؟حالا هم بکش سیفون واینقدر زر زر نکن.
_به خداوندی خدا قسم من ازاد نشم همچین بلایی سرت میارم که مرغای زمین واسمون و فضاو همه جا به حالت زار زار گریه کنند.
_باشه حالا تا موقعی که ازاد نشدی نقشه بکش چیکار کنی که مرغا به حالم گریه کنن.
به وضوح داشت حرص می خورد.نمی دونم چرا وقتی حرص می خوره خوشحال می شم اما وقتی ناراحت می شه یا درد می کشه من هم ناراحت می شم...
داشتم چایی می خوردم که گفت:
به من نمی دی؟
همچین مظلومانه گفت که دلم براش ضعف رفت.اخ ننه ات قربونت بره خب همیشه اینقدر مظلوم باش...
یه چایی براش ریختم و کنارش روی تخت نشستم انگار نه انگار که یه ساعت پیش می خواست سر به تنم نباشه...
خب حالا چجوری بدم بخوره؟چای و کم کم ریختم تو نعلبکی و می دادم بخوره اونم اروم اروم می خورد.
این پولدارا خوردنشون هم با اداب و رسوم خاصه...داشتم چای و می ریختم تو نعلبکی که دیدم زل زده به من.
پرسیدم:
_چیه؟ادم ندیدی؟
جواب نداد همینطور خیره مونده بود نعلبکی وبه دهنش نزدیک کردم.درحال نوشیدن چای هم به من نگاه می کرد.از تخت اومدم پایین .
گفت:
_من دستشویی دارم.
_به من چه؟تو جات بشاش.
_خیلی بی ادبی من باید برم دستشویی...
_من دوبار از یه سوراخ نیش نمی خورم...
_بیهوشم کن دستام واز تخت باز کن به هم ببند دوباره بیدارم کن.
یه کم فکر کردم دیدم حرف بدی هم نمی زنه... دستمال بیهوش کننده رو گذاشتم روی دهنش خوابش برد.
دستاش و باز کردم.و جلوش بستم ...چند دقیقه ای گذشت صداش کردم تا بیدارشه:
_هوی بیدار شو....
_اریامنش بیدارشووو....
وا این چرا بیدار نمی شه؟هرچقدر صداش کردم بیدار نشددوباره تلاش کردم:
_اریامنش....ارشامم.
چه باحال اولین باری بود که به اسم صداش می کردم...ذوق زده شدم دوست داشتم یه بار دیگه صداش کنم...
_ارشام بیدار شو...
خم شدم تا دست چپش و بندم که دستش و انداخت دور کمرم.محکم نگهم داشت هرچی تقلا می کردم فایده ای نداشت دست وپا می زدم.با پاهاش پاهام و قفل کرده بود.قلبش رو قلبم بود منظم می تپید.
چه غلطی کردم دستش و باز کردم داشت بهم می خندید.
خدایا چیکار کنم؟چیکار کنم؟
از یه طرف نزدیکی بیش از حدمون از طرف دیگه نفس های منظمش و چاله گونه و چونه اش دیوونه ام کرده بود.قلبم مثل پتک می کوبید به دیواره قفسه سینه ام.
دنبال راه فرار هم بودم.زل زده بودم تو چشمای طوسی اش...
گفت:
_هیچوقت به یه مرد تنها که دستاش هم بازه اعتماد نکن.کوچولو.
_زهرمار.
خندیدوگفت:
_من که امروز از اینجا می رم ولی نامردم اگر تورو به جمع اون داف های که می گفتی اضافه نکنم.
_خفه شو.
صورتش و جلوتر افتاد که تو ذهنم جرقه ای زده شد.دستمالی و که بیهوش کننده داشت و از تو جیبم دراوردم و گذاشتم روی دهنش....
چند ثانیه ای گذشت اول داشت تلاش می کرد اما دیر شده بود.بی هوش شد....
ولی نزدیک بود ها...اگر فرار می کرد چی؟وایسا همچین پدری ازت دربیارم که به شکر خوردن بیوفتی.
دستاش و محکم به میله تخت بستم.پاهاش و هم محکمتر بستم...تا دیگه از این غلطا نکنی....
یه لیوان چای ریختم تا بخورم که تلفنم زنگ خورد عکس رضا روی صفحه ظاهر شد....
تو دوراهی جواب دادن و ندادن گیر کرده بودم که قطع شد.نفس راحتی کشیدم
اریامنش پرسید:
-چرا جواب ندادی؟این دیگه کدوم بدبختی بود؟
این کی از خواب بیدار شد؟توجهی بهش نکردم.دوباره صدای گوشیم بلند شد این بار جواب دادم.اما سرد:
_بله؟
_پونه تو کدوم گوری هستی؟
چه پرو ...مردتیکه هرچقدر خواست خوردم کرد الان دوقورت ونیمش هم باقیه....
من هم مثل خودش جواب دادم:
_فضولی؟
_میگی یا برم به بابات بگم خونه شقایق نیستی؟
تعجب کردم این از کجا می دونه؟پرسیدم:
_تو از کجا می دونی؟
_از شوهرشقایق پرسیدم...کجایی؟
_خونه یکی از دوستامم.
_مرده یا زن.
تورو سننه ؟
_تو چیکار داری مرده یا زن...زنه.
_کجاست بگو بیام کارت دارم....
اره مستیقم بیا تا برسی....
_من باتو کاری ندارم.
گوشی و قطع کردم حقته.تا به گه خوردن نندازمت پونه نیستم...
دوباره زنگ زد دیگه جوابش و ندادم....
اریامنش گفت:
_چیه ؟این بنده خداروهم دزدیدی که در به در دنبالته؟
_اره فضولی؟حالا هم بکش سیفون واینقدر زر زر نکن.
_به خداوندی خدا قسم من ازاد نشم همچین بلایی سرت میارم که مرغای زمین واسمون و فضاو همه جا به حالت زار زار گریه کنند.
_باشه حالا تا موقعی که ازاد نشدی نقشه بکش چیکار کنی که مرغا به حالم گریه کنن.
به وضوح داشت حرص می خورد.نمی دونم چرا وقتی حرص می خوره خوشحال می شم اما وقتی ناراحت می شه یا درد می کشه من هم ناراحت می شم...
داشتم چایی می خوردم که گفت:
به من نمی دی؟
همچین مظلومانه گفت که دلم براش ضعف رفت.اخ ننه ات قربونت بره خب همیشه اینقدر مظلوم باش...
یه چایی براش ریختم و کنارش روی تخت نشستم انگار نه انگار که یه ساعت پیش می خواست سر به تنم نباشه...
خب حالا چجوری بدم بخوره؟چای و کم کم ریختم تو نعلبکی و می دادم بخوره اونم اروم اروم می خورد.
این پولدارا خوردنشون هم با اداب و رسوم خاصه...داشتم چای و می ریختم تو نعلبکی که دیدم زل زده به من.
پرسیدم:
_چیه؟ادم ندیدی؟
جواب نداد همینطور خیره مونده بود نعلبکی وبه دهنش نزدیک کردم.درحال نوشیدن چای هم به من نگاه می کرد.از تخت اومدم پایین .
گفت:
_من دستشویی دارم.
_به من چه؟تو جات بشاش.
_خیلی بی ادبی من باید برم دستشویی...
_من دوبار از یه سوراخ نیش نمی خورم...
_بیهوشم کن دستام واز تخت باز کن به هم ببند دوباره بیدارم کن.
یه کم فکر کردم دیدم حرف بدی هم نمی زنه... دستمال بیهوش کننده رو گذاشتم روی دهنش خوابش برد.
دستاش و باز کردم.و جلوش بستم ...چند دقیقه ای گذشت صداش کردم تا بیدارشه:
_هوی بیدار شو....
_اریامنش بیدارشووو....
وا این چرا بیدار نمی شه؟هرچقدر صداش کردم بیدار نشددوباره تلاش کردم:
_اریامنش....ارشامم.
چه باحال اولین باری بود که به اسم صداش می کردم...ذوق زده شدم دوست داشتم یه بار دیگه صداش کنم...
_ارشام بیدار شو...
***
۹
چشمای قرمزش وباز کرد.چندبار پلک زد تا موقعیت وشناسایی کنه روی صورتش خم شده بودم رفتم عقب...
گفتم:
_ دستشویی این بغله می تونی بری؟
بدون اینکه جوابم و بده از تخت اومد پایین و رفت تو دستشویی ده دقیقه ای طول کشید .
زدم به در و گفتم:
_چرا نمیای؟
اومد بیرون ....
وضعیتش افتضاح خنده دار بود من که منفجر شدم زیپ شلوارش و نتونسته بود ببنده دکمه شلوارش هم باز بود.خجالت و گذاشتم کنار و غش غش خندیدم.حالا اون بدبخت سرخ شده بود همه تلاشش و می کرد تا زیپش و ببنده...
بعد از چند دقیقه بالاخره موفق شد زیپش و ببنده...
روتخت نشست و پرسید:
_حداقل بگو چرا من و اوردی اینجا؟پول می خوای؟
لحنش اروم بود
گفتم:
_نه.می خوام اون جانی هشمت جوادی اعدام شه....
_اون هشمت نیست برادرش عزته....برادردوقلوشه مدارکش هم تو کیفمه برگه های دی ان ای همین ونشون می ده...
_من که باورم نمی شه...
_عجب کله خری هستی ها می گم برگه های پزشک قانونی اونجاست .
من باید برم جون یه ادم تو خطره تو داری بامن کل کل می کنی؟؟؟
شاید راست می گه.اگر راست بگه چی؟اگر واقعا اون برادرش باشه چی؟نکنه من باعث بشم یه نفر دیگه به جاش اعدام بشه؟
پرسیدم:
_سوپ می خوری؟
_چرا بحث و عوض می کنی؟
شونه هام وانداختم بالا یه کاسه سوپ ریختم ومشغول خوردن شدم...از زیر چشمم نگاهش کردم دیدم با عصبانیت زل زده به من.
توجهی نکردم.خواستم اولین قاشق و بذارم تو دهنم که گوشی ام زنگ خورد....
مامان بود .
جواب دادم:
_جونم؟
_پونه راستش وبگو کجایی؟
_مامان خونه دخترخاله امم دیگه...
نخواستم اسم شقایق وبه زبون بیارم...
_چرا داری دروغ می گی؟من الان خونه شقایقم....
_ااا؟شما الان اونجایی؟
_پونه کجایی؟
_مامان راستش ...اها راستش ما از طرف دانشگاه اردو داشتیم ترسیدم ازت اجازه بگیرم...
_پونه فکرکردی من خرم؟
_این چه حرفیه مامان دارم راستش و می گم...
_امشب باید بیای خونه....
_نمی تونم مامان....
_من نمی دونم.باید بیای.
قطع کرد.مامانم هیچ وقت از حرفش بر نمی گرده...
خدایا الان باید چیکار کنم؟سوپم هم دیگه سرد شده بود...به کی بگم بیاد مراقب این قزنک باشه.
ارشام لبخند مرموزی می زد....از اینکه اسمش وبگم خوشم میاد.ارشام روزبون ادم می چرخه...
یه قاشق از سوپ و گذاشتم تو دهنم.
داشتم فکر می کردم چه غلطی بکنم که این گندکاری و جمع وجورش کنم.
ارشام پرسید:
_درس میخونی؟
_میخوندم...
_چی؟
وایسا یه کوچولو اسگلش کنم....
_پزشکی می خوندم...اخراج شدم.
خندید و گفت:
_با این اخلاقت بعید نیست حالا چرا اخراجت کردن؟
_یه روز استاد شیمی صدام کرد گفت حیوونی و که روش دستمال انداخته رو از پاهاش تشخیص بدم منم گفتم اقا سخته نمی تونم.
گفت پس بشین بعد ازم پرسید اسمت چیه؟پاچه شلوارم و زدم بالا گفتم از پام تشخیص بده...اونم که لجش دراومد اخراج کرد...
غش غش زد زیر خنده.وقتی می خندیدانگار دنیاروبهم دادن ذوق زده می شدم...
دو روز نمی شه باهاش اشنا شدم انگار صد ساله می شناسمش...
نمی دونم این حس لعنتی چیه حسی که تو دوسال به رضا نداشتم اما تودوروز به این پیداکردم...
بعد گفت:
_اخه چرا دروغ می گی؟
_دروغ نگفتم...
_می دونم حقوق می خونی.چندبار تو دانشگاه دیدمت...
_جدا؟
_اره...از قبل می شناسمت...همه استادا از دستت شاکی ان می گن بدجور سرتقی...خانوم پونه صوفی...سال اخر حقوق.
این چرا همه چیز ودرباره من می دونه؟یعنی وقتی جلوی درخونه اشون دراز کشیده بودم هم من و می شناخت...اخ گند زدی پونه ...پس چرا
من این وندیدم؟؟؟
سوپم و که تموم کردم
پرسیدم:
_مطمئنی نمی خوری ؟می خوام بذارم تو یخچال اب می شه....
خواستم بذارم تو یخچال که گفتاز گفتن گذشته بود.
داد زد:
_نذارش.
اروم تر گفت:
_من گشنه امه...
لبخند پیروز مندانه ای زدم و یه کاسه سوپ ریختم و کنارش روی تخت نشستم خواستم اذیتش کنم کاسه رو گذاشتم جلوش
و گفتم:
_بخور.
متعجب نگاهم کرد.
پرسید:
_چطوری بخورم؟
_هرطور دوست داری....
نفسش و محکم داد بیرون .
گفت:
_ازت متنفرم.حالم ازت بهم میخوره...
دلم گرفت بغض توگلوم گیر کرد.نمی دونم چرا؟چرا از این حرفش ناراحت شدم؟چرا به دل گرفتم؟
برای اینکه خودمو تسلی بدم بهش گفتم:
_نیست که من عاشقتم....نسناس....قالتاق
وقتی دیدم تلاشی برای جواب دادن بهم نمی کنه.کاسه روبرداشتم قاشق و پر از سوپ کردم و بردم سمت دهنش
گفتم:
_آآآآآآآ....در فرودگاه وباز کن هواپیما داره میاد داخل....
خندید.اقا این چه حسیه؟الان دوباره دنیارو بهم دادن...
قاشق و گذاشتم تو دهنش همینطور قاشق های بعدی و سوپ که تموم شد
گفت:
_ممنون.خوشمزه بود.بعدا باز برام درست کن...
من هم که کیفور شده بودم
گفتم:
_چشم...
دوباره ضد حال زد
و گفت:
_قیافه رو... خجالت نکش بهت نمیاد کلا به خیابونی ها خجالت کشیدن نمیاد...
_خیابونی ننه گاگولته... مردک جسد...
عصبانی شد چون دستاش بسته بود.بالگد زد تو شکمم و پرتابم کرد زمین. حالت تهوع بهم دست داده بود داشتم عق می زدم...
از جاش بلند شد اومد سمتم اشکم دراومد نه بخاطر ضربه اش چون هرکس به من می رسه یه لگدی نثار می کنه و میره...چون ...چون...چون اون من و زده؟اگر کس دیگه ای می زد اینقدر ناراحت می شدم؟
خدایا من چرا اینجوری شدم؟هق هق گریه ام بلند شد...
ارشام فکر می کرد بخاطر درد ضربه اش گریه می کنم اما خودم بهتر می دونستم دارم برای چی گریه می کنم.
گفت:
_ببخشید خب....اخه به مادرم توهین کردی....
با چشمای نمورم زل زدم تو چشماش
و پرسیدم:
_ناراحت شدی از اینکه به مادرت گفتم خیابونیه؟
_خب معلومه....
در حالی که اشک از چشمام شر شر می ریخت
ادامه دادم:
_تا الان من و با کسی دیدی؟تو بغل کسی دیدی؟دیدی تو خیابون بگردم و خودم و بفروشم؟زیر کسی بخواب...
لباش و گذاشت روی لبام.مخم هنگ کرده بود تنها چیزی که حس می کردم لذت بوسه اش بود....
لبای خیسش بی حرکت روی لبام بود.مخم کار نمی کرد...
حتی نمی تونستم لبام وبکشم عقب.پلکهام وگذاشتم روی هم و حرکتی نکردم....
شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما انگار یه عمر گذشت.
بهترین حس ی بود که تو این 24سال عمرم بهم دست داده بود.ازش ناراحت نشدم.
شاید اگر رضا بود یه سیلی اب دار نثارش می کردم اما ارشام اون ...اون...اون یه چیز دیگه ای بود...
قلبم تند تند می زد نفسم بالا نمیومد.دستام یخ زده بود.لباش و ازم جدا کرد و سرش وبرد عقب...
گفت:
_متاسفم.من نمی خواستم اون حرف و بهت بزنم...منظوری نداشتم...
برای ارشام که تا الان صدتا دختر وبوسیده شاید بوسیدن من براشمهم نباشه اما برای من خیلی مهم بود...خیلی....
***
۱۰
ساعت 9 شده. ارشام هم یه گوشه نشسته بود.باید به شقایق خبر بدم نمی تونم شب این جابمونم.شاید بتونه بیاد.
از اتاق اومدم بیرون در و از پشت قفل کردم. گوشی موبرداشتم و زنگ زدم به شقایق....
جواب داد:
_سلام اتفاقی افتاده؟
_سلام شقایق. مامانم گیر داده شب برم خونه از طرفی نمی تونم این و تنها بذارم.خطرناکه.فقط دو روز.
_اگر 2روزه می تونم بیام .چون شوهرم از طرف اداره رفته ماموریت تا پس فردا هم بر نمی گرده....
_صورتت و چی کار می کنی اگر اریامنش ببینتت؟
_اون ودرستش می کنم.
_باشه قربانت فقط زود تر بیا.
_اوکی.
گوشی و قطع کردم و رفتم داخل دوتا لیوان شربت البالو درست کردم.
تو یکی از شربت ها یه قرص خواب اور ریختم دادم بخوره تا بخوابه.
حرفی از جابجایی خودم وشقایق نزدم.کم کم چشماش سنگین شد.تا اومدن شقایق داشتم به ارشام فکر می کردم....
من چقدر خرم.برای اینکه یه نفر وجایگزین رضا کرده باشم حس می کنم ازش خوشم میاد واگرنه من هیچ شناختی از این مردی که روی تخت خوابیده ندارم.
من هیچ حسی بهش ندارم... شایدم دارم.نه ندارم.... مطمئنم حسی بهش ندارم...فقط چون از رضا سرترو خوشگل تر وموفق تره . دو روز هم باهاش تنها بودم حس می کنم دوستش دارم.
تا الان نمی دونستم اینقدر تشنه محبتم.
تا موقعی که رضا بود محبت کم نداشتم .اما حالا که تنهام گذاشته دارم دست وپا می زنم تا یکی دیگه رو پیدا کنم....
لپ کلام اینکه همه اش یه حس مسخره بود که فهمیدم اونم از رو بی محبتی اطرافیان نسبت به من بوده....
اما هنوز احساسات ضد و نقیضی دارم.اول فکر می کردم علاقه ای به رضا ندارم.بعد که ولم کرد فکر کردم دوسش دارم.
حالا که خر گازم گرفته و فکر می کنم از این خوشم میاد.
عشق واقعی چیه؟چرا همه راحت عاشق یه نفر می شن اما من نمی دونم کسی هست که عاشقش باشم؟نیست؟واییییییی مخم ترکید من عاشق نشم بهتره...
از این به بعد می زنم تو کوچه علی چپ و بی خیالی و پیشه راهم میکنم..
هعیییی داشتم افکار پریشانم و سروسامون می دادم. که صدای در اومد رفتم تو باغ ودر کوچیک باغ وباز کردم.
منفجر شدم از خنده سقایق چادر عربی گذاشته بود و صورتش وهم بایه روبنده بسته بود....
_درد به چی می خندی؟؟؟
_هیچی....ولی عجب تیپی زدی ها....
چندتا فیگور گرفت
و گفت:
_بهم میاد؟
_چه جورم.ببین من دیگه واقعا دیرم شده مشکلی پیش اومد بزنگ....
_باشه بروبه سلامت.
لپش و بوسیدم و ا مدم بیرون تا جاده اصلی پیاده رفتم.بارون نم نم میبارید هواهم تاریک فقط چراغ های خیابون نور کمی می دادن.
ماشین هم که هزار ماشالله قحطی اومده...
تقریبا نصف راه و پیاده رفتم پاهام داغون شده بود.بارون شدتش بیشتر شده بود.
گراند ویتارا مشکی جلوم وایساد مردمیانسالی بود می خورد 32 یا33 ساله باشه...
گفت:
_خانوم برسونمتون ماشین گیر نمیارید.
_نه مزاحم نمی شم...
_بشین خانوم ساعت 9.30 شب اینجا ماشین گیر نمیارید.
نشستم پشت و تشکر کردم تو کل راه حرفی نزد خدایش خیلی مرد بود.حتی از تو اینه هم بهم نگاه نکرد.وقتی رسیدیم سرکوچه
گفت:
مادر منم تو این کوچه زندگی می کنه.اگر مشکلی چیزی براتون پیش اومد به مادرم بگید.
_جالبه....مادرتون همسایه ماست؟
_بله صدیقه خانوم....
_اها بله مادرم با مادرتون خیلی صمیمیه...تازه چندبارم خواست من و بندازه به مادرتون که مادرتون زرنگی...
گند زدم....برگشته بود وبه من نگاه می کرد...داشت می خند ...قضیه سه شد...
_بله. مادر من هم می خواست من و به مادرتون بندازه...که دختر مادرتون زرنگی کرد...اسمش چی بود؟؟؟پ داشت اولش...
پس این میکاییله .همون که مامانم یه مدت گیر داده بود باید دامادم بشه اینه...تا الان ندیده بودمش.خوشگله...اگر درست یادم باشه دکتر قلب و عروقه....
دیدم زل زدیم به همدیگه.منم که داشتم از خجالت اب می شدم.تشکر کردم واز ماشین پریدم پایین. تقریبا داخل کوچه بودم که صدام کرد داشت می دوید سمتم
گفت:
_کیفتون و جاگذاشتید....
می خواستم کیفم و ازش بگیرم که دست دیگه ای از غیب رسید و کیف و ازش گرفت...
نــــــــه رضا این موقع شب اینجا چیکار می کنه؟کیف و از دست میکاییل گرفت پرتاب کرد تو بغلم ...
و گفت:
_ایشون کی باشن؟
وای خدا الانه که ابروم بره...به میکاییل لبخندی زدم
و گفتم:
_لطف کردید که رسوندیم به مادر سلام برسونید.
_حتما.
نگاهی به رضا انداخت و خواست بره که رضا دستش و گرفت
و گفت:
_کجا کار دارم باهات...شما با نامزد من چیکار داشتی؟
نامزد؟از یه طرف ذوق زده بودم از اینکه رضا گفت نامزدشم.از یه طرف متعجب....
من جای میکاییل جواب
دادم:
_ماشین گیرم نیومد ایشون تو خیابون من و دیدن لطف کردن رسوندنم...
_اها.خب پس دیگه می تونی بری به سلامت...
میکاییل سری به علامت تاسف تکون داد و رفت...
ابروم وبرد...خواستم کلید بندازم تو قفل در که رضا من و برگردوند سمت خودش با یه پا زانو زد روی زمین یه جعبه رو اورد بالا
و گفت:
_با من ازدواج می کنی؟
چشام چهارتا شد...رضا الان داره از من خواستگاری می کنه؟اما ...گیج شدم.دوباره همون احساسات ضدونقیض...
زل زدم توچشماش و گفتم....
_بله...
اول ذوق زده شد بعد ضد حال زدم
گفتم:
_هیچ وقت جواب بله رو از زبونم نمی شنوی....
ادامه دادم:
ایلار که خیلی دوست داره باهاش خوشبخت می شی.
در وباز کردم خواستم برم داخل که
گفت:
_بالاخره مال من میشی...
_به همین خیال باش...
_حالا ببین حتی شده باشه به زور...
ترسیدم.نکنه بخواد بهم ...استغفرالله دارم میترسم...می گن بعضی ها هستند یه نوع بیماری روانی دارن که تا یه چیز و به دست نیارن دست بردارنیستن...
خدایا اگر رضاهم اونطوری باشه چی؟؟نه نه رضا اینطور نیست...من دوسال با رضا بودم اون اگر یه چیزی و به دست نیاره غبطه اش و نمی خوره...
در وبستم.صدای درباعث شد مامان بیاد بیرون به من نگاه کرد
و پرسید:
_کجابودی دیشب تا الان؟
این دوباره شروع کردبه گیر دادن...
جواب دادم:
_مامان بذار از راه برسم .
رفت داخل.تو اتاقم مانتو شلوارم و عوض کردم.یه تاپ و دامن پوشیدم تکیه دادم به پشتی مامانم چایی جلوم گذاشت
و گفت:
_بخور دخترم.
لبخندی زدم و چایی مو سر کشیدم.
بابا داشت قران می خوند.قرانش که تموم شد
گفت:
_من ومادرت تصمیم گرفتیم تو زود تر ازدواج کنی...
_چییییییی....
_اره پسر صدیقه خانوم و که امروز دیدی؟
این و مامانم گفت...همیشه خدا از پسر صدیقه خانوم حرف میزد.دکتر قلب و عروقه تو بهترین نقطه شهر مطب داره وخونه اش فلانه بسانه...
_پس همه اش نقشه بود من فکر کردم شانسی من و دیده داره می رسونه...عجب ادم دودره بازیه...
_دخترم بیاو قبول کن...
_اخه چرا؟چراباید خودم وبدبخت کنم من اصلا این مردک ونمی شناسم.
بابام گفت:
_درست حرف بزن اون قراره شوهرت بشه...
_اخه بابا من 24 سالمه خودم می تونم تصمیم بگیرم باکی ازدواج کنم.اصلا چرا شما اینقدر اصرار دارید؟
_چون نمی خوام بد نام شی...
انگار سقف خونه رو سرم خراب شد...بابام کسی که به اندازه چشماش به من اعتماد داشت این حرف و زد؟
_باشه.برای من فرقی نداره با کی ازدواج کنم ولی بدونید قبل از اینکه به حجله برسم خودم ومی کشم...
_اخه دختر توچرا اینقدر لجبازی می کنی؟این دوره زمونه دوره بدی شده...
_اگر دلیلتون اینه که من بدنام می شم بمیرم بهتره...
_می خوای دلیل اصلی وبدنی؟
_اره.
_مادر پدر رضا تهدیدمون کردن که اگر تا ماه اینده تو بایه نفر ازدواج نکنی خونه و ماشین و دار وندارمون وازمون می گیرن...حتی پریا رو هم می تونن با پارتی بازی ازمون بگیرن.
می دونم اونا هم نگران پسرشونن نمی خوان پسرشون بایه دختر پایین شهری ازدواج کنه.می گن رضا داره مراسم عروسی تون واماده می کنه.
حالا اگر نمی خوای خانواده ات بپاشه باید تا ماه اینده ازدواج کنی.اونم با میکاییل...دخترم این یه ازدواج صوریه...فقط یک ماه ازدواج کنید.میکاییل پسر خوبیه ...
_دوباره از خودگذشتگی دوباره نابود کردن خودم.چشم این بار هم بخاطر شما...
رفتم تو اتاقم.حتی اشک هامم جاری نمی شد... نمی ذارم این ازدواج سربگیره.همیشه من و سپر بالای خانواده قرار می دن.اخه چرا؟
از اتاق اومدم بیرون در و از پشت قفل کردم. گوشی موبرداشتم و زنگ زدم به شقایق....
جواب داد:
_سلام اتفاقی افتاده؟
_سلام شقایق. مامانم گیر داده شب برم خونه از طرفی نمی تونم این و تنها بذارم.خطرناکه.فقط دو روز.
_اگر 2روزه می تونم بیام .چون شوهرم از طرف اداره رفته ماموریت تا پس فردا هم بر نمی گرده....
_صورتت و چی کار می کنی اگر اریامنش ببینتت؟
_اون ودرستش می کنم.
_باشه قربانت فقط زود تر بیا.
_اوکی.
گوشی و قطع کردم و رفتم داخل دوتا لیوان شربت البالو درست کردم.
تو یکی از شربت ها یه قرص خواب اور ریختم دادم بخوره تا بخوابه.
حرفی از جابجایی خودم وشقایق نزدم.کم کم چشماش سنگین شد.تا اومدن شقایق داشتم به ارشام فکر می کردم....
من چقدر خرم.برای اینکه یه نفر وجایگزین رضا کرده باشم حس می کنم ازش خوشم میاد واگرنه من هیچ شناختی از این مردی که روی تخت خوابیده ندارم.
من هیچ حسی بهش ندارم... شایدم دارم.نه ندارم.... مطمئنم حسی بهش ندارم...فقط چون از رضا سرترو خوشگل تر وموفق تره . دو روز هم باهاش تنها بودم حس می کنم دوستش دارم.
تا الان نمی دونستم اینقدر تشنه محبتم.
تا موقعی که رضا بود محبت کم نداشتم .اما حالا که تنهام گذاشته دارم دست وپا می زنم تا یکی دیگه رو پیدا کنم....
لپ کلام اینکه همه اش یه حس مسخره بود که فهمیدم اونم از رو بی محبتی اطرافیان نسبت به من بوده....
اما هنوز احساسات ضد و نقیضی دارم.اول فکر می کردم علاقه ای به رضا ندارم.بعد که ولم کرد فکر کردم دوسش دارم.
حالا که خر گازم گرفته و فکر می کنم از این خوشم میاد.
عشق واقعی چیه؟چرا همه راحت عاشق یه نفر می شن اما من نمی دونم کسی هست که عاشقش باشم؟نیست؟واییییییی مخم ترکید من عاشق نشم بهتره...
از این به بعد می زنم تو کوچه علی چپ و بی خیالی و پیشه راهم میکنم..
هعیییی داشتم افکار پریشانم و سروسامون می دادم. که صدای در اومد رفتم تو باغ ودر کوچیک باغ وباز کردم.
منفجر شدم از خنده سقایق چادر عربی گذاشته بود و صورتش وهم بایه روبنده بسته بود....
_درد به چی می خندی؟؟؟
_هیچی....ولی عجب تیپی زدی ها....
چندتا فیگور گرفت
و گفت:
_بهم میاد؟
_چه جورم.ببین من دیگه واقعا دیرم شده مشکلی پیش اومد بزنگ....
_باشه بروبه سلامت.
لپش و بوسیدم و ا مدم بیرون تا جاده اصلی پیاده رفتم.بارون نم نم میبارید هواهم تاریک فقط چراغ های خیابون نور کمی می دادن.
ماشین هم که هزار ماشالله قحطی اومده...
تقریبا نصف راه و پیاده رفتم پاهام داغون شده بود.بارون شدتش بیشتر شده بود.
گراند ویتارا مشکی جلوم وایساد مردمیانسالی بود می خورد 32 یا33 ساله باشه...
گفت:
_خانوم برسونمتون ماشین گیر نمیارید.
_نه مزاحم نمی شم...
_بشین خانوم ساعت 9.30 شب اینجا ماشین گیر نمیارید.
نشستم پشت و تشکر کردم تو کل راه حرفی نزد خدایش خیلی مرد بود.حتی از تو اینه هم بهم نگاه نکرد.وقتی رسیدیم سرکوچه
گفت:
مادر منم تو این کوچه زندگی می کنه.اگر مشکلی چیزی براتون پیش اومد به مادرم بگید.
_جالبه....مادرتون همسایه ماست؟
_بله صدیقه خانوم....
_اها بله مادرم با مادرتون خیلی صمیمیه...تازه چندبارم خواست من و بندازه به مادرتون که مادرتون زرنگی...
گند زدم....برگشته بود وبه من نگاه می کرد...داشت می خند ...قضیه سه شد...
_بله. مادر من هم می خواست من و به مادرتون بندازه...که دختر مادرتون زرنگی کرد...اسمش چی بود؟؟؟پ داشت اولش...
پس این میکاییله .همون که مامانم یه مدت گیر داده بود باید دامادم بشه اینه...تا الان ندیده بودمش.خوشگله...اگر درست یادم باشه دکتر قلب و عروقه....
دیدم زل زدیم به همدیگه.منم که داشتم از خجالت اب می شدم.تشکر کردم واز ماشین پریدم پایین. تقریبا داخل کوچه بودم که صدام کرد داشت می دوید سمتم
گفت:
_کیفتون و جاگذاشتید....
می خواستم کیفم و ازش بگیرم که دست دیگه ای از غیب رسید و کیف و ازش گرفت...
نــــــــه رضا این موقع شب اینجا چیکار می کنه؟کیف و از دست میکاییل گرفت پرتاب کرد تو بغلم ...
و گفت:
_ایشون کی باشن؟
وای خدا الانه که ابروم بره...به میکاییل لبخندی زدم
و گفتم:
_لطف کردید که رسوندیم به مادر سلام برسونید.
_حتما.
نگاهی به رضا انداخت و خواست بره که رضا دستش و گرفت
و گفت:
_کجا کار دارم باهات...شما با نامزد من چیکار داشتی؟
نامزد؟از یه طرف ذوق زده بودم از اینکه رضا گفت نامزدشم.از یه طرف متعجب....
من جای میکاییل جواب
دادم:
_ماشین گیرم نیومد ایشون تو خیابون من و دیدن لطف کردن رسوندنم...
_اها.خب پس دیگه می تونی بری به سلامت...
میکاییل سری به علامت تاسف تکون داد و رفت...
ابروم وبرد...خواستم کلید بندازم تو قفل در که رضا من و برگردوند سمت خودش با یه پا زانو زد روی زمین یه جعبه رو اورد بالا
و گفت:
_با من ازدواج می کنی؟
چشام چهارتا شد...رضا الان داره از من خواستگاری می کنه؟اما ...گیج شدم.دوباره همون احساسات ضدونقیض...
زل زدم توچشماش و گفتم....
_بله...
اول ذوق زده شد بعد ضد حال زدم
گفتم:
_هیچ وقت جواب بله رو از زبونم نمی شنوی....
ادامه دادم:
ایلار که خیلی دوست داره باهاش خوشبخت می شی.
در وباز کردم خواستم برم داخل که
گفت:
_بالاخره مال من میشی...
_به همین خیال باش...
_حالا ببین حتی شده باشه به زور...
ترسیدم.نکنه بخواد بهم ...استغفرالله دارم میترسم...می گن بعضی ها هستند یه نوع بیماری روانی دارن که تا یه چیز و به دست نیارن دست بردارنیستن...
خدایا اگر رضاهم اونطوری باشه چی؟؟نه نه رضا اینطور نیست...من دوسال با رضا بودم اون اگر یه چیزی و به دست نیاره غبطه اش و نمی خوره...
در وبستم.صدای درباعث شد مامان بیاد بیرون به من نگاه کرد
و پرسید:
_کجابودی دیشب تا الان؟
این دوباره شروع کردبه گیر دادن...
جواب دادم:
_مامان بذار از راه برسم .
رفت داخل.تو اتاقم مانتو شلوارم و عوض کردم.یه تاپ و دامن پوشیدم تکیه دادم به پشتی مامانم چایی جلوم گذاشت
و گفت:
_بخور دخترم.
لبخندی زدم و چایی مو سر کشیدم.
بابا داشت قران می خوند.قرانش که تموم شد
گفت:
_من ومادرت تصمیم گرفتیم تو زود تر ازدواج کنی...
_چییییییی....
_اره پسر صدیقه خانوم و که امروز دیدی؟
این و مامانم گفت...همیشه خدا از پسر صدیقه خانوم حرف میزد.دکتر قلب و عروقه تو بهترین نقطه شهر مطب داره وخونه اش فلانه بسانه...
_پس همه اش نقشه بود من فکر کردم شانسی من و دیده داره می رسونه...عجب ادم دودره بازیه...
_دخترم بیاو قبول کن...
_اخه چرا؟چراباید خودم وبدبخت کنم من اصلا این مردک ونمی شناسم.
بابام گفت:
_درست حرف بزن اون قراره شوهرت بشه...
_اخه بابا من 24 سالمه خودم می تونم تصمیم بگیرم باکی ازدواج کنم.اصلا چرا شما اینقدر اصرار دارید؟
_چون نمی خوام بد نام شی...
انگار سقف خونه رو سرم خراب شد...بابام کسی که به اندازه چشماش به من اعتماد داشت این حرف و زد؟
_باشه.برای من فرقی نداره با کی ازدواج کنم ولی بدونید قبل از اینکه به حجله برسم خودم ومی کشم...
_اخه دختر توچرا اینقدر لجبازی می کنی؟این دوره زمونه دوره بدی شده...
_اگر دلیلتون اینه که من بدنام می شم بمیرم بهتره...
_می خوای دلیل اصلی وبدنی؟
_اره.
_مادر پدر رضا تهدیدمون کردن که اگر تا ماه اینده تو بایه نفر ازدواج نکنی خونه و ماشین و دار وندارمون وازمون می گیرن...حتی پریا رو هم می تونن با پارتی بازی ازمون بگیرن.
می دونم اونا هم نگران پسرشونن نمی خوان پسرشون بایه دختر پایین شهری ازدواج کنه.می گن رضا داره مراسم عروسی تون واماده می کنه.
حالا اگر نمی خوای خانواده ات بپاشه باید تا ماه اینده ازدواج کنی.اونم با میکاییل...دخترم این یه ازدواج صوریه...فقط یک ماه ازدواج کنید.میکاییل پسر خوبیه ...
_دوباره از خودگذشتگی دوباره نابود کردن خودم.چشم این بار هم بخاطر شما...
رفتم تو اتاقم.حتی اشک هامم جاری نمی شد... نمی ذارم این ازدواج سربگیره.همیشه من و سپر بالای خانواده قرار می دن.اخه چرا؟
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 15:50 توسط جوجو
|