به قول دکی(همین سعید جوادی) دارم از سرما سگ لرزه می زنم.از پنجره اتاق که شکسته بودم
باد و بارون وارد می شد.با اینکه پتو رو کاملا دور خودم پیچده بودم باز سردم شده.
بدنمم حسابی درد می کرد.مخصوصا زخم پام.پتو رو گذاشتم روی شونه ام از جام بلند شدم...
_گفت اتاقش کجاست؟
در اتاق وباز کردم ولنگ لنگان رفتم بیرون.کف پام هم برای اینکه پا برهنه تو جنگل دویدم زخم شده بود.
با اینکه همه جاتاریکه باز می شه اطراف و دید.ویلا دوبلکس تماما چوبی که اتاق من
(همون اتاقی که توش بودم)دقیقا مقابل راه پله قرار داشت. یه در بزرگ کنار دراتاقم بود .
دوبار با پشت دستم زدم به در .
صدای خفه ای وشنیدم:
_بیاتو.
اروم در وباز کردم و وارد اتاق شدم.لامپ اتاق روشن بود.جلوتر رفتم ونگاهش کردم.
چشماش قرمز شده بود.قاب عکس توی دستش وگذاشت روی میز کنار... با دستمال اشکاش و بینی اش وتمیز کرد.
نفس عمیقی کشید
وگفت:
_چیزی شده؟
نمی دونستم چه جوابی بدم.یعنی داشت گریه می کرد؟عذاب وجدان گرفته بودم.
یه مرد داره بخاطر کاری که من مسببش بودم اشک می ریزه...یعنی من یه خانواده رو داغدار کردم؟
کلافه سوالش وتکرار کرد:
_گفتم چیزی شده؟
_اممم.خب.پنجره اتاقم...اچه...
عطسه کردم...گلومم می سوخت.
حرفم وادامه دادم:
_از پنجره اتاقم...اچه...
اههه چرا به قسمت اصلی اش که می رسه عطسه می کنم؟دوباره خواستم حرفم وتکرار کنم که خندید
و گفت:
_شاهکارخودته.حقته بفرستمت همون اتاق تا ...
حرفش ونصفه گذاشت...دوباره چهره اش غمگین شد.از جاش بلند شد.یه بالشت وپتو برداشت
وگفت:
_تو اینجا بخواب.من میرم اتاق مطالعه...
اخییی چقدر مهربونه.ولی دوست نداشتم بخاطر من از اتاقش هم محروم شه...
همونطور که از دیدن برادرش محروم شد...
گفتم:
_نه نه نه...من میرم اتاق مطالعه فقط بگید کجاست.
انگار حرفم ونشنید چون به راهش ادامه داد ورفت.اه این دیگه چجور ادم ربای بی عرضه ایه؟
یه کم جذبه هم خوب چیزیه...پریدم تو تخت...wowچه تخت باحالیه...چقدر گرم و نرمه...
دستم وروی تخت کشیدم .چشمم به عکس روی میز افتاد این همون عکسیه که داشت نگاه می کرد؟
عکس سه نفره بود خودش و یه مرد دیگه که خیلی شبیه اش بود فکر کنم همون حمید باشه.
با یه دختر خیلیییی خوشگل...دختر لاغر با موهای کوتاه قهوه ای که تاروی شونه هاش می رسه
و چتری موهاش هم پخش چشماش بود.این دختره
کیه؟خواهرشونه؟
یا زن یکی از ایناست؟یعنی جوادی چی می خواد؟چه کاری وباید براش انجام بدم؟
اه پروردگارا.تو چه هچلی افتادم ها...یکی نیست بگه.اخه دختر فضول تورو سننه؟
تو چیکاره حسنی؟(من دختر عموی حسنم)اگر روز عروسی ام از ارایشگاه بیرون نمی رفتم
تا ببینم پیک چی اورده الان پیش ارشام بودم وبا ارامش زندگی مون ومی کردیم.
کنار همدیگه.به مامان وبابام سرمی زدیم.پاتختی می گرفتیم...شاید چندماه بعد هم بچه دار می شدیم...
باهم تو شرکت ارشام کار می کردیم.خوشبخت بودیم.
زندگی ام تباه شد.
نابود شدم.
****
_هییی دختر بلند شو.چقدر می خوابی...
یکی داشت صدام می کرد.اروم چشمام وباز کردم.که با یه جفت چشم مشکی برخورد کرد.
این دیگه کیه؟چند دقیقه ای ذهنم ومتمرکز کردم تا بفهمم این مردی که بالای سرم وایساده کیه.
اها.همونیه که من ودزدید.
دستام وکشیدم روی چشمام
وگفتم:
_صبح بخیر....
متعجب نگاهم کرد.لابد انتظار داشت فحش بارش کنم.صاف وایساد و
گفت:
_ظهر بخیر.من رفتم مطبم برگشتم شما هنوز خوابی؟
ظهرشده؟
بغض تو گلوم گیر کرده بود.اگر عروسی خوب پیش می رفت الان باید ارشام من وبیدار می کرد.
نه این مرد غریبه.دلم چقدر برای محبت های مامانم تنگ شده.الان دارن چیکار می کنن؟
نگران من هستند؟ارشام چی؟حالش خوبه؟چیکار داره می کنه؟نکنه بره سراغ یه دختر دیگه؟؟؟
حالت چهر ام مدام درحال تغییر بود.جوادی هم همونطور متعجب به من نگاه می کرد.
گفت:
_چیزی شده؟گرسنه ات نیست؟ناهار جیگر درست کردم قوی شی...
عققق.من از جیگر متنفرم
معترض گفتم:
_من جیگر نمیخورم.خودت بخور...
_مگه دست خودته باید بخوری.خون زیادی از دست دادی...راستی گروه خونی ات چیه؟
_oمنفی.
_عالیه...
عالی ؟

پرسیدم:
-چرا عالیه؟مگه با من می خوای چیکار کنی؟؟؟
از تخت پریدم پایین رفتم سمت در درد پام وهم فراموش کرده بودم.دوباره پرسیدم:
_راستش و بگو تو با من چیکار داری؟
_اول بیا غذاتو بخور بعد...
_نمی خورم...
با قدم های محکم اومد سمتم و بازوم وگرفت کشید
گفت:
_برای من از این لوس بازیا درنیار من مثل اون ارشام اریامنش حوصله ناز کشیدن وندارم...یالله...
بازوم تو دستش بود اما اصلا فشار نمی داد...مصمم بود اما نه با خشونت...شاید اوج عصبانیتش اینه..
شاید هم نه...
دنبالش طبقه پایین رفتم...غذا روی اپن اشپزخونه چیده شده بود. این همه سلیقه تو حلقم واقعا...
جیگر وسالاد و اب و ماست و هرچی که بشه فکرش وکرد ...دهنم خود به خود اب افتاد...
روی صندلی نشستم ودستم وبردم سمت سالاد.تنها غذایی بود که با جون و دل می خوردم.
خواستم برای خودم بکشم که از زیر دستم دراورد
وگفت:
_اول جیگر بخور...
ظرف سالاد واز تو دستش دراوردم
وگفتم:
_من جیگر دوست ندارم.سالاد میخوام...
دوباره از تودستم کشید
وگفت:
_میخوری یا به زور بذارم تو دهنت؟بخور خوشمزه اس...
یه لقمه گرفت سمتم
وگفت:
_زودباش.
گذاشتم تو دهنم وبه زور قورتش دادم.اشک از گوشه چشمم می ریخت...خب دوست ندارم.
مگه زوره؟
دستش ومشت کرد کوبید روی اپن که فکر کنم دردش اومد ظرف سالاد وپرتاب کرد سمتم.
وگفت:
_به جهنم....هرغلطی میخوای بکن...

رفت بالا...
چند لقمه کوچیک جیگر برای خودم درست کردم وخوردم.خوشمزه بود.الکی خودم واین بدبخت و ازار دادم...
کم دارم دیگه.تو عمرم جیگر نخوردم فکر می کنم بد مزه است لقمه های بعدی وبا ماست وسالاد می خوردم..
تقریبا غذام وخورده بودم که اومد پایین.با تعجب نگاهم کرد..بعد از چند ثانیه زد زیر خنده
وگفت:
_تو چطور وارد دانشگاه شدی؟گفتم بخور نگفتم سهم منم بخور که...
منم خندیدم.
خوبه حداقل تونستم بخندونمش...صندلی اش وگذاشت کنار صندلی ام صداش وصاف کرد
وگفت:
_خب بایدهمین اول چند تا چیز بهت بگم...اول بگو از سگ می ترسی؟
_چجور سگی..من از این سگ فنجونی ها خوشم میاد...کوچولوموچولوها...
سرش وتکون داد و
گفت:
_سگ بزرگ شکاری...از اون وحشی هاش...
موبه تنم سیخ شد
گفتم:
_وحشی؟گازم میگیره؟
_اوهوم...ما تو باغمون سه تا از اون سگ ها داریم...پس بهتره نری تو حیاط..چون میگیرتت.
دیگه واقعا ترسیده بودم.پس چطور فرار کنم؟من مثلا نقشه فرار و تو سرم داشتم...
ادامه داد:
_خب...پس فکر فرار و از تو سرت بیرون کن...
این از کجا فهمید میخوام فرار کنم....
پرسیدم:
_یعنی چی؟یعنی هیچ وقت ازادم نمی کنی؟؟؟
دستی به گردنش کشید
وگفت:
_دیشب داشتم فکر می کردم تو باعث مرگ برادرم شدی.پس مرگ ارشام که عشقته زیاد تاثیر گذارنیست...شنیدم یه خواهر کوچیکتر داری؟
خونم جوش اومده بود.چطور می تونه...پریا هنوز بچه است...
داد زدم:
_کاری به کار خانواده ام نداشته باش.نامردچطور دلت میاد به یه بچه اسیب برسونی؟اون هنوز 6سالش هم نشده...
_درست می گی..منم کاری به کارش ندارم.ولی خب شرط داره.
اشغال...دوست دارم فکش وبیارم پایین.
پرسیدم:
_چه شرطی؟
_1زنگ می زنی به خانواده ات می گی می خوای 10ماهی و تنها زندگی کنی دور از همه...البته اگر هم دوست داشتی میتونی زنگ نزنی...گفتم شاید نگرانت شن..
پریدم وسط حرفش
وگفتم:
_دیوونه شدی؟10ماه؟مامان و بابام هم می گن اشکال نداره دخترم بروتا هروقت خواستی تنها زندگی کن...اصلا هم درمورد اینکه کجا هستی و خونه از کجا می خوای بیاری وبرای چی از عروسی فرار کردی هم نمی پرسن...
دستش وگذاشت جلوی لبش
وگفت:
_هیشش.گوش کن...اونش دیگه به من ربطی نداره.شرط اول اینه.واما شرط دوم...
قلبم اومد تو دهنم یعنی چه شرطی می تونه بذاره؟تا خواست حرف بزنه تلفنش زنگ خورد.
جواب داد:
_جونم مرضیه..چیزی شده؟
...
_چی؟دوباره حالش بد شده؟؟؟اره یکی دوروز دیگه بهم وقت بده گیر اورده ام...
...
_باشه مراقب خودت باش. خداحافظ...
قطع کرد.منظورش از گیر اوردم چیه؟من ومی گه؟
گنگ نگاهش کردم.
گفت:
_زن برادر مرحومم.زهره بیماره.بار دارنمی شه یعنی میشه توانایی نگهداشتنش ونداره..قبل از مرگ برادرم یه مادر اجاره ای پیدا کرده بودیم.اما وقتی برادرم به جرم قتل افتاد زندان اون مادر اجاره ای هم نظرش عوض شد.از اون روز به بعد زهره هم بیمار شده..نه از نظر جسمی از نظر روحی..همه اش می گه حالا که شوهرش مرده حداقل یه یادگار از شوهرش بمونه...
_چطور وقتی برادرتون فوت شدن میخوان بچه دار شن؟
_با استفاده از جنین فریز شده...تلقیح مصنوعی
بعد از مکث کوتاهی
گفت:
_شرط دومم همین بود.
الان مخم ارور داد...منظورش از اینکه شرط دومم اینه چیه؟منظورش اینه که ...
که من بچه رو به دنیا بیارم؟چندتا فیلم تو این مایه ها دیده بودم...ولی هیچ وقت فکرش وهم نمی کردم
که برای خودم اتفاق بیوفته.دود داشت از سرم بلند می شد.لحظه به لحظه عصبانی تر می شدم...
از جام بلند شدم
داد زدم:
_عقلت واز دست دادی؟من بچه یه نفر دیگه رو تو رحمم نگهدارم؟
اونم مثل من از جاش بلند شدو
داد زد:
_بچه یه نفر دیگه؟منظورت همونیه که باعث مرگش شدی؟باعث شدی زنش بیمارشه ؟ مادرش سکته کنه؟
استینش وزد بالا
وگفت:
_ببین؟
به خط هایی روی رگ دستش بود نگاه کردم.
ادامه داد:
_5 بار.5بار خواستم خودکشی کنم...خدانخواست.خداخواست زنده بمونم...من با تو احمق خودخواه لوس بچه ننه کاری نداشتم...اگر جون زن برادرم به خطرنمی اوفتاد صدسال سیاه نمیومدم دنبالت...اون تو وضعیت روحی مناسبی نیست.
گلدون کنار دستش وکوبید تو دیوار و
.گفت:
_باشه.همین الان می برمت خونه اتون می گم من دزدیده بودمت...فقط بدون.برادرم وکشتی.مادرم وتا پای مرگ کشوندی.داری زن برادرم و پسرش وهم میکشی...(این از کجا میدونه پسره؟)
صورتم پر از اشک شده بود.اومد جلو دستش وکشید به گونه ام یه قطره از اشکم وبرداشت
وگفت:
_تو دلم داری؟داری واقعا گریه می کنی یا اشک تمساح می ریزی؟سنگدل...عکس چهره ات که یه دختر مظلوم ونشون میده تو خیلی ظالمی...خیلی....
_اره من ظالمم.همین الانش هم زندگی ام تباه شده.چه برسه به زمانی که ارشام بفهمه من یه بچه به دنیا اوردم...اگر اون ولم کنه من دیوونه می شم...
_مگه زندگی زن داداشم تباه نشد؟ پدرم دیوونه نشد؟
پدرش هم دیوونه شد؟خدایا من چه بلایی سر این خانواده اوردم؟همه این ها تقصیر منه؟
پاهام سست شد.خوردم زمین...
اومد سمتم بازوم وگرفت
وگفت:
_حالت خوبه؟چیزیت شد؟
با اینکه قدرتی نداشتم باسیلی زدم تو گوشش مشت هام ومی کوبیدم تو سینه اش ...
اشک می ریختم...عقده های دلم وخالی کردم
گفتم:
_کثافت اشغال ازت متنفرم...
متعجب نگاهم کرد...
ادامه دادم:
_من این همه بلا سرخانواده ات اوردم...برادرت به خاطر من مرد.مادرت سکته کرد.پدرت دیوونه شد .
تو به فکر سلامتی منی؟ زخم هام وبستی؟به فکر گرسنگی می؟؟؟اه لامذهب این اشک ها دیگه از کجا اومدن؟
چقدر می تونم سنگ دل باشم...هیچ فکرش وهم نمی کردم زندگی یه خانواده ارو اینطور تباه کنم...
به بدبختی بکشونمشون...
_گریه نکن...تا الان اشک هیچ زنی ودرنیاوردم از این به بعد هم نمیخوام دربیارم...لباس گرم بپوش می برمت خونه اتون...
دوباره خودخواه شدم.
پرسیدم:
_جدا؟
_اوهوم.نمی تونم به زور نگهت دارم...امیدوارم با اریامنش خوشبخت شی...
عمیقا خندیدم
وگفتم:
_ممنونم...خیلییییییییی ممنونم...
درد پام وبه کل فراموش کرده بودم.رفتم تو اتاق و یه پالتو وشلوار گرمکن مشکی و شال کفت گذاشتم اومدم پایین
اون هم بعد از ده دقیقه با سوییچ دستش اومد پایین
گفتم:
_من حاضرم...
بدون اینکه جوابم وبده در ورودی باز کرد و رفت سمت ماشین که ته حیاط بود...
با دقت به این طرف واونطرف نگاه کردم...نه خدارو شکر سگ هاشون بسته اس...
نشستم تو ماشینش ...وراه افتاد....باورم نمی شه داره من وبرمی گردونه....
فکرش وهم نمی کردم...
گفت:
_الان شهرستان ساری ایم...تا برسیم تهران طول می کشه...قرص خواب تو داشبرده با اب بخور بخواب...
_نه من دوست....
زد کنار وگفت:
_اگر می خوای بر گردی پیش خانواده ات کوفت کن وبخواب.حالا...
_خب حالا چرا می زنی.باشه...
قرص وخوردم ومشغول تماشای جاده شدم...چرا فحش داد؟چرا مجبورم کرد قرص خواب بخورم؟نمییییییدونم

۵۵

به محض اینکه چشمام و باز کردم نور شدیدی باعث شد ببندمش...دوباره اروم چشمام و باز کردم...
یه اتاق ساده به رنگ سفید وسبز که یه پنجره متوسط هم تو ضلع غربی اش قرار داشت.
تو جام نیم خیز شدم...لباسام وکی عوض کرده؟یه لباس و شلوار ابی با خال های سفید بود...
پرستاری وارد اتاق شد خندید وگفت:
_به به بیدار شدی؟دیگه داشتی همه رونگران می کردی...دوروزه بیهوشی.
چی داره می گه؟یعنی اینجا بیمارستانه؟من وبرای چی اوردن بیمارستان؟من کی ونگران کردم؟
پرسیدم:
_اینجا کجاست؟
_مطب دکتر جوادی.خدارو شکر عمل با موفقیت انجام شد.
منظورش چیه؟
_ک.ک.کدوم عمل؟
_لقاح مصنوعی دیگه...تا چند روز دیگه معلوم می شه جنین تشکیل شده یانه...مادر دکتر وزهره خانوم هم اینجان...
داشتم دیوونه می شدم.اون که قول داده بود من وببره خونه...پس چرا این کار وبا من انجام داد؟پس برای همین گفته بود قرص خواب بخور..
چرابدون اجازه ام این عمل وانجام داد؟
جیغ زدم:
_عمل؟با اجازه کی این عمل وانجام داد؟من شکایت دارم.کدوم کثافتی این غلط وکرد بگو بیاد...
داد وبیداد می کردم اصلا تو حال خودم نبودنم فقط از اینکه بدون اجازه من این کارو انجام داده جوشی بودم.
دوست داشتم خودم و از پنجره پرتاب کنم پاییین.پرستاره که انگار دستپاچه شده بود گفت:
_اروم اروم باشه فقط خودت وکنترل کن.
در عرض چند ثانیه یه گله وارد اتاق شدند...بدون توجه به هیچ کدومشون سرم واز تو دستم کشیدم بیرون
که باعث شد دستم خونریزی کنه.دستم وبه لباسام مالیدم که اون هم خونی شد.
لنگ لنگان رفتم سمت جوادی و یه سیلی پدر مادر دار زدم تو گوشش.دهن همه باز مونده بود.
کنترلی روی اعصابم نداشتم.اصلا نمی دونستم چی گفتم...
داد زدم:
_نامرد پست فطرت.چطور تونستی یه همچین غلطی وبکنی؟بچه یه خر دیگه...
دستش وبرد هوا بزنه تو گوشم که روی هوا موند...یکی دستش و رو هوانگهداشته بود.
به دستش نگاه کردم...همون دختری که با حمید وسعید تو عکس بود دستش ورو هوا نگهداشت...
اروم دستش واورد پایین
وگفت:
_تنها امید من تویی...اگر خودم می تونستم بار دار شم ..تورو تو زحمت نمی انداختم...
خیلی سخته از کسی که واقعا عاشقش بودی هیچ یادگاری نداشته باشی...اینم نقص منه دیگه...فکر می کنی دوستم ندارم بچه خودم و تو شکم خودم بزرگ کنم؟
لبخندی زدم
وگفتم:
_این همه ادم تو دنیا وجود دارن..چرا من؟من هم می خوام معمولی باشم...معمولی زندگی کنم...ازدواج کنم...برو سراغ یکی دیگه...
خیلی ناراحت شد.از اتاق رفت بیرون...من هم موندن وجایز ندونستم مانتو رو از روی چوب لباسی کنار تخت برداشتم
واز اتاق اومدم بیرون.داشتم از پله ها پایین می رفتم که دستم به عقب کشیده شد.
برگشتم وبه جوادی نگاه کردم.
گفت:
_حق نداری جایی بری...
_من میرم تو ببین...
دستم واز تو دستش دراوردم یه پله دیگه پایین رفتم...
که داد زد:
_یه قدم دیگه برداری.هم خودم هم تورو هم این مطب وبه اتیش می کشم...
به حرفش گوش نکردم ...
فکر کنم فهمید تهدیدش اثری نداره دوید سمتم
و گفت:
_مثل اینکه زبون ادمیزاد حالیت نیست...
دستمال بیهوش کننده اش وگذاشت روی بینی ام...
وگفت:
_الان اروم میشی...
****
لب دریا با شهرام نشسته بودم و ودکا می خوردم...
رو به شهرام گفتم:
_سه روز از گم شدنش میگذره.هرجا رو که فکر می کردم رفته باشه گشتم...پدر مادرش هم ازش خبری ندارن.مادرش خیلی ناراحته.پدرش هم همین اما نشون نمیده.چرا فرار کرد.چرا مرد ومردونه نیومد بهم بگه نمیخوامت؟
شهرام که کم تر از من مست کرده بود
گفت:
_اره دیگه مشکل تو همینه.اون زنه.چطور مردونه بهت بگه نمیخوادت...
یه قلپ دیگه از شیشه ودکام خوردم ...
وپرسیدم:
_شهرام؟
_بله...
_عاشق شدی؟
_پــــــــه...عاشق؟نه بابا.مگه خلم.عاشق بشم که به روز تو بیوفتم؟ولم کنه روز عروسی در ره؟ارشی جون؟
_چیه؟
_چطور عاشق این دختره شدی؟
_خب....نمی دونم.یهو دیدم قلبم نیست...به اطراف که نگاه کردم دیدم دست پونه است...
_هه هه هه چه مسخره...
منم خندیدم وگفتم:
_اره مسخره اس...
_حالا که فرار کرده میخوای چیکار کنی؟
_زندگی...
_فراموشش میکنی؟
_اون که مارو راحت فراموش کرد من چرا فراموشش نکنم...ولی خیلی ...
یه دفعه وسط حرفم بالا اوردم.هرچی تو معده ام بود وتخلیه کردم.شهرام که ترسیده بود
فورا دستم وگرفت ومن وسمت ماشین برد.
مضطرب پرسید:
_ این موقع شب بیمارستان از کجا گیربیارم تو این شهر غریب؟
داغ وداغ تر می شدم.
لرزش هم پیدا کرده بودم...سردم شده بود.کنار بیمارستان شبانه روزی نگهداشت من وبا خودش داخل برد...
روی تخت دراز کشیدم...چشمام وبستم تا شاید توفیقی کرد وحالم بهتر شد...
کسی دستم وگرفت و انگشتش وروی نبضم گذاشت...صدای زنونه اش وشنیدم:
_اگر بیداری چشمات و باز کن..
با بی حالی چشمام وباز کردم.دختر نسبتا جوونی بالای سرم بود.لبخندی زد وگفت:
_با معده خالی مشروب میخوری؟میدونی چه بلایی سر کبد و معده ات اوردی؟
از ادمایی که می خوان موعضه کنن متنفرم.مخصوصاکوچیکتر از خودمم باشن...
با تنفر گفتم:
_دست از سرم بردار...
با همون لبخند کذایی پرید رو تخت ونشست...
منم با چشمای گشاد شده نگاهش کردم.
گفت:
_دست من که روی سرت نیست.چطوری بردارم؟
_چی میخوای ازم؟
_خب.رسیدیم به اصل مطلب.من خانوم زهره جوادی روانشناس این بیمارستانم. بیمار هاو ویزیت میکنم...
_من نیازی به ویزیت شما ندارم.
یه کم جابه جا شد وگفت:
_منم یه روز تو همین موقعیت شما قرار داشتم...مرگ شوهرم باعث شد به بدترین حالت ممکن منزوی شم.شما که خوبی.من حتی خودکشی هم کردم.
راست میگه؟اینکه هنوز جوونه.چرا ..می تونه باز ازدواج کنه...
_شماکه هنوز جوونید.می تونید دوباره ازدواج کنید...
_اوایل فکر می کردم بدون شوهرم می میرم...کم کم متوجه شدم دنیا ادامه داره.الان خیلی دوست دارم یه بچه داشته باشم...اما مادر اجاره ای پیدا نمی کنم...خدارو شکر برادر شوهرم یکی و پیدا کرده کمکمون کنه...
_خب...چرا ازدواج نمی کنید تا بچه دارشید؟
_مشکل از منه...
دلم به حالش سوخت از من کوچیکتربیشتر از من سختی کشیده...منم که یخم واشده بود
گفتم:
_روز ...روز عروسی ام فرار کرد.
خودشو جلوتر کشید
وگفت:
_چرا؟
_نمیدونم.خیلی خوشحال بود.اما قالم گذاشت.
_خب حتما دلیلی داره.
خیلی که فکر کردم تازه متوجه اشتباهاتم شدم...
گفتم:
_اره.اشتباه از من بود.اون مهربون ودوست داشتنیه.اما سرکش و زبون دراز .منم خوشم نمیاد.هی سرکوبش می کنم.بیش از حد تعصبی ام.از ارتباطش با بقیه ناراحت می شم.از اینکه روی پاهای خودش وایساده و به من تکیه نمی کنه اذیت می شم...
خیلی بزرگواری وگذشت کرده.به طور اتفاقی شنیدم مادرش ازش می پرسه توکه مروارید دوست نداری چرا حلقه ازدواجتون مروارید داره.اونم گفت:
_بخاطر ارشام روی دلم پا میذارم....
_یا لباس عروسش.دکور خونه امون.حتی مراسم ازدواجمون...من دوست داشتم مراسم ازدواجمون شلوغ باشه اون می خواست بی برسروصدا برگزار شه...بخاطر من از خواسته هاش گذشت...
گفت:
_تا الان فکر کردی که یا باید خودت وتغییر بدی یا بیخیالش بشی؟
_منظورتون چیه؟
_اقای اریامنش...شما هنوز ازدواج نکردید وبا این همه مشکل مواجه شدی.مسلما اگر ازدواج کنید مشکلاتتون به مراتب بیشتر می شه.بعد از یک سال هم طلاق.
_این امکان نداره.اگر ازدواج کنم طلاقش نمیدم...
_دیدی؟مشکل از خودته.باید روی خودت کار کنی...
روم وبه سمت دیگه ای کردم.انگار شنیدن حقیقت برام گرون تموم شد...با اینکه میدونم درست میگه باز برام سخته...
پرسیدم:
_اگر بخوام تغییر کنم چیکار باید بکنم؟
_خب تخصص من دراینه....
*****
زنگ حیاطشون وزدم...پدر پونه دروباز کرد.
لبخند تلخی زد وگفت:
_هرموقع صدای زنگ میاد یه حسی بهم میگه پونه اس.بیاتوپسرم...خوش اومدی...
_سلام بابا...
وارد خونه شدم.مادرش که روی زمین دراز کشیده بود تو جاش نشست و با صدای گرفته پرسید:
_خبری نشده؟پیداش نکردی؟
_نه.حال شما خوبه؟
_یه دخترم و دامادم ونوه ام و از دست دادم.گم شدن دخترم که دیگه چیزی نیست...
بینی اش وکشید بالا و یه چایی جلوم گذاشت
وگفت:
_پسرم...
_بله...
_نه نه نه.هیچی...
انگار میخواست یه چیزی بهم بگه اما پشیمون شد...چایی مو خوردم ازجام بلند شدم که مادرش گفت:
_باید یه چیزی وبهت بگم...
دوباره سرجام نشستم...
_پونه امروز بهم زنگ زد....
واقعا شوکه شدم.دل تو دلم نبود بفهمم چی گفته
پرسیدم:
_خب؟
_گفت میخواد یه هفته ای تنها باشه...
_اها...
دلم شکست...چرا به خودم زنگ نزد؟
ادامه داد:
_گفت...ما باهم خیلی متفاوتیم.تصمیم به ازدواجمون ازاول هم اشتباه بوده...دنبال کسی باش که شبیهته.
باورم نمی شد.نه باور نمی کنم...دیگه بس بود این همه تحقیر.با اجازه ای گفتم واز خونه زدم بیرون...چرا خودش بهم نگفت؟
چرا با واسطه؟اینقدر ارزشش ونداشتم؟ازت متنفرم پونه...این تویی که همیشه ولم می کنی.
این تویی که همیشه پسم می زنی...چرا غرورم و می شکنی؟باشه...
باشه...من هم می شم مثل خودت...سنگدل وبی رحم... اه...تف به این زندگی فلاکت بار.
لعنت به این دل...لعنت به خودم که عاشقش شدم...اخه عاشق چی اون شدم؟قیافه اش؟اخلاقش؟پولش؟هیکلش؟هوشش ؟
وسط خیابون ...
داد زدم:
_خدایـــــــا من عاشق چی این شدم؟؟؟

برای بار صدم کوبیدم به دروگفتم:
_باز کن این لامذهب و ....عوضییییییییی.
جیغ می زدم.فریاد می کشیدم...فایده ای نداشت.در وباز نمی کرد.به پنجره اتاق نگاه کردم...شیشه اش وعوض کرده بود نرده هم وصل کرده بود که نتونم فرار کنم...
همونجا روی زمین نشستم وبه حال زار خودم اشک ریختم...بد تر از این هم می شد؟
روز عروسی ام من واز ارایشگاه دزدیدند...جنین یه نفر دیگه روگذاشتن تو رحمم...
حالا هم که نمی ذارن برم دستشویی.خدایا..دارم می ترکم...جواب پدر مادرم وچی بدم؟
اگر بپرسند این بچه مال کیه؟؟؟بگم مال یه مرده اس که جنین فریز شده اش وتو رحمم گذاشتن؟
اصلا باعقل جور در میاد؟بابام من ومی کشه.مامانم من و تیکه پاره می کنه.ارشامم ولم می کنه...تا اخر عمرم مجرد می مونم...
صدای چرخیدن قفل تو در وشنیدم.از جام بلند شدم .وارد اتاق که شد به سمتش هجوم بردم وتا می تونستم زدمش.البته همه اش ضرباتم ودفع می کرد...
مچ دستم وتو هوا نگهداشت
وگفت:
_چه مرگته...
_تا الان کدوم گوری بودی؟من دستشویی دارم...
خندید وگفت:
_خب همینجا کارتو می کردی...
_آآآ؟؟پس تو تمیزش می کردی؟؟؟
من واورم چسبوند به درو گفت:
_ببین.خانوم نسبتامحترم...تاالان دستم رو هیچ زنی بلند نشده.نذار اولین نفرباشی ها...
_ببین اقای عمرا محترم ...ندیدی هم ندیدی.فقط ولم کن..میخوام برم...
_تا یه هفته مهمون منی...
_فرار میکنم..
_اگر میتونی برو...
دستش شل شد اروم ولم کرد وگفـت:
_من واقعا نمیدونم این اریامنش عاشق چی تو شد؟
قش قش زدم زیر خنده...
متعجب پرسید:
_چیه؟به چی داری میخندی؟
_اخه.ارشامم قبل از اینکه عاشقم شه.می گفت نمی دونم امین عاشق چی تو شد...
قیافه اش جدی شد..اوخ اوخ.تازه فهمیدم چی گفتم..
گفت:
_خب.یک هفته ای مهمون منی.تا ببینیم جنین تشکیل شده یا نه.اگر تشکیل نشدمی تونی برگردی....اگر تشکیل شد.می مونی پیشم تا بچه به دنیا بیاد.
_خب؟
_خب چی؟
_به فرض بچه به دنیا اومد.من یه زن مجرد که قبل از ازدواجش یه بار حامله شده ویه بچه به دنیا اورده با کی می تونه ازدواج کنه.ارشام وکه کلا باید بیخیال بشم..
_مشکلت ازدواج کردنه؟
_اره.
_خب من یکی وبرات پیدا می کنم..مثلا برادر مرضیه همکارم.جراح مغز واعصابه.پولداره.مهربونه خوش تیپ وخوشگله.همه چیز تمومه.با شرایطت هم کنار میاد.ادم فهمیده ایه...تازه عاشقش هم میشی.
_از کجا بدونم واقعا راست میگی؟
_ببین.اگر قول بدی دختر خوبی باشی و فرار نکنی...می برمت خونه پدرمادرم اونجا زهره و مادرم هستن که ازت مراقبت کنن.مرضیه هم میاد بهت سر میزنه.با برادرش میلاد هم اشنا میشی.خوبه؟...تازه منم هستم...
_اما من خجالت میکشم..
_چرا دیگه...
_پدر مادرت میدونن من کیم؟
_منظورت اینه که مسبب مرگ برادرمی؟نه نمیدونن...
_خب خوبه.ولی می شه قبلش به پدر مادرم اطلاع بدم یه هفته ای می خوام تنها باشم؟
_به شرط اینکه کلکی درکار نباشه...
_قول میدم...
موبایلش وداد بهم
وگفت:
_این خط اصلی ام نیست.پس نمی تونن پیدام کنن...
_خب حالا...
شماره خونه امون وگرفتم...بعد از دوتا بوغ مامان گوشی وبرداشت وجواب داد:
_بله؟
صداش گرفته بود.می تونم حس کنم چقدر ناراحته...
گفتم:
_مامان.پونه ام..
_پونه؟مادر حالت خوبه؟کجایی؟چیکار می کنی؟چرا فرار کردی؟غذا خوردی؟ندزدیدنت که؟سالمی؟
ذوق توی صداش واضح بود.از خوشحالی گریه می کرد.عادتشه..
جواب دادم:
_مامان.من حالم خوبه جام امنه.فقط یه هفته ای نمی تونم برگردم خونه.می خوام یه مدت تنها باشم خواهش می کنم ازم نپرس کجام...به بابا وپریا بگو دوستشون دارم...
_پونه ارشام چی؟
_بهش بگو...ماخیلی باهم متفاوتیم...ازدواجمون از اول هم اشتباه بود.دنبال کسی باشه که شبیه اشه...
_پونه؟؟؟؟اون دوستت داره.
_مامان.مراقب خودتون باش بدون من حالم خوبه...
قطع کردم.حرف زدن با مادرم مصادف بود باهجوم اشک ها به چشمم.نمی تونستم جلوی اشکهام وبگیرم...
سعید دستش وگذاشت روی شونه ام وگفت:
_من متاسفم که...
هلش دادم عقب
وگفتم:
_همه اش تقصیرتوئه...واگرنه من الان پیش شوهرم بودم.کسی که واقعا دوستش دارم...
اونم عصبانی شد دوباره شونه هام وگرفت داد زد:
_به من نگاه کن...یه خانواده رو سیاه پوش کردی ادعات ک...ون اسمون وپاره هم می کنه؟؟یه زن وبیوه کردی.یه مادر وداغدار کردی.یه پدر ودیوونه کردی...میدونی چیه؟حق داشتم این کار وبکنم.تو این بچه رو به دنیا میاری گورت وگم می کنی میری؟
_زرشککککک....شتر درخواب بیند پنبه دانه...
_دارم تو واقعیت می بینم...
_می ندازمش...
چونه ام وگرفت تودستش وفشار داد وگفت:
_چه غلطی کردی؟؟؟وای به حالت اگر بفهمم به اون بچه اسیب رسوندی...
دستش و از روی چونه ام پس زدم وگفتم:
_اون وقت چه غلطی میکنی؟؟؟
_خب...اون وقت مجبوری بچه خودمون وبه دنیا بیاری...
چهار ستون بدنم لرزید..این چی داره می گه؟؟؟نکنه واقعا اینکار وبکنه.دست راستم ومشت کردم وزدم تو فکش....
با دستش فکش وجابه جا کرد و یه قدم به سمتم برداشت...من اما از سرجام حرکت نکردم.
فیس تو فیس
چشم تو چشم همدیگه بودیم...
گفت:
_چون قراره مادر بچه برادرم بشی کارت ندارم.اما...(انگشت اشاره اش وبه علامت تهدید سمتم گرفت ...)دیگه تکرار نمی کنی...فهمیدی؟
جواب ندادم.واقعا ازش ترسیدم..فکر نمی کردم هیچ وقت اینقدر عصبانی بشه...دوباره بافریاد سوالش وتکرار کرد.
_فهمیدی؟
با من ومن جواب دادم:
_اره.
_خوبه...
درحالی که بیرون می رفت
گفت:
_ولی من باز هم نمیفهمم اریامنش عاشق چی تو شد...
گمشو بابا...
****
_وسایلت وبرداشتی؟
همچین می گه وسایلت وبرداشتی انگار چی اینجاهست؟هر کی ندونه فکر می کنه می خواد چهارتا کامیون وسیله ببره.
چندتا لباس گشاد و چهارتا روسری همین.
_اره.
ساک واز دستم گرفت وسمت ماشینش رفت.داریم می ریم خونه مادرش...چون اقا روزا کار دارن تشریف می برن مطب نمی تونن من وخونه تنها بذارن اطمینان ندارن.
امکانش هست فلنگو ببندم...تا اینجا که متوجه شدم بعد از اعدام برادرش بخاطر حرف اشنا ها و ابروی از دست رفته اشون مجبور شدن بیان ساری .
خونه اش ون وسطهای خیابون پیوندی کوچه... قرار داره.
جوادی گفت:
_پیاده شو دیگه..منتظری من پیادت کنم؟
ایش.ضدحال.
از ماشین پیاده شدم...همینطور که محو تماشای خونه بودم.خوردم به چیزی...جوادی بود با حرص برگشت سمتم وگفت:
_سرت با دمت بازی میکنه؟
_نه سرم با دم شما بازی میکنه..
_بله معلومه..
کلید انداخت ودر وباز کرد...بیرون خونه با نمای اجری تزیین شده بود حیاط هم به صورت دایره دایره با گل های سرخ و محمدی و..
چشمام و از باغچه خونه برداشتم به در ورودی خونه نگاه کردم.چند نفری جلوی دروایساده بودن.
اروم کنار گوش جوادی گفتم:
_همین دونفرخانوادت اند؟
_اره.
_شما خدمه هم داری؟
_خدمه چرا؟
_اخه ارشام اینا داشتن...
_بسه اینقدر حرف نزن.
کوفت.
تقریبا به درورودی رسیدیم...
زهره دوید سمتم محکم بغلم کرد وگفت:
_ماخوب باهم اشنا نشدیم. من زهره ام مادر بچه ات...(زد زیر خنده) خوشبختم...
لبخندی زدم وگفتم:
_منم خوشبخت بودم...خوشبخت تر شدم...
زد به شونه ام وگفت:
_تو چقدر بامزه ای...
_هه هه هه اره...راست میگی...
نفر بعدی مامانش بود.که البته روی ویلچر نشسته بود.فکر کنم عوارض سکته است...
خم شدم.پیشونی ام وبوسید وگفت:
_تو یه خانواده ارو شاد کردی...
بله بعد از اون که داغدارشون کردم..به جوادی نگاه کردم..پوزخند روی لبش بود...
چشم غره ای بهش رفتم که ککش هم نگزید..
گفتم:
_ای بابا مامان جون شما هم مثل مامانمی...بابا کو؟؟؟
همه با تعجب به من نگاه می کردن...زهره گفت:
_پدر جون بالا اند.از تو اتاقشون نمیان بیرون.
_اِ اِ اِ..چرا؟؟
جوادی دستش وروی شونه ام گذاشت فشار داد وگفت:
_ایشون با کسی حرف نمیزنن...
_نه بابا؟؟؟مگه می شه کسی من وببینه وبا من حرف نزنه؟
جوادی همچنان حرص می خورد مامانش اما لبخند روی لبش بود.زهره مامان جوادی وداخل برد..منم پشتشون رفتم که دستم به عقب کشیده شد....
برگشتم سمتش..گفت:
_اینجا مسخره بازی درنمیاری.فهمیدی؟
_من همینم که هستتتتتتم...مثل تو بنده پستم...(از خودم دراوردم.)
هرچقدر بیشتر حرص میخورد من بیشتر حال می کردم...
دستم ومحکم از تو دستش کشیدم بیرون و کنار مادرش روی مبل نشستم.گفتم:
_ببخشید من یه کم خسته ام کجا میتونم بخوابم؟
_اتاقت بالاست.زهره جان مادر نشون پونه میدی اتاقش و؟؟؟
بازهره به طبقه بالا رفتیم.اتاق من بین اتاق زهره و جوادی بود...
روی تخت دراز کشیدم وپرسیدم:
_چرا پدر شوهرتون حرف نمیزنه؟
_شوک عصبی باعث شده با کسی حرف نزنه...پونه جان؟؟
_بله..
_ممنونم.کمتر کسی پیدا میشه که...
_من وظیفه ام بود.در حق هیچکسی هم لطف نمی کنم...پس خودت ودرگیر نکن..
بازم ناراحتش کردم..
_اوهوم..خب تو استراحت کن...
خوابم نمی برد...دستم وکشیدم روی شکمم...انگار جو مادر شدن از الان من وگرفته...
مور مور شدم...تمام عمرم از بچه ها متنفر بودم...اما الان.نظرم عوض شده..
بچه ها بهترین موجودات دنیان..دوست داشتنی ترین وزیبا ترین...
_اگر به دنیا بیارمش وازم جدا کنن چی؟نه.به هیچ وجه.من بچه ام وول نمی کنم..
_اون عملا بچه تونیست...
با شنیدن صدای جوادی شیش متر از جام پریدم...
_منظورت چیه؟
_خب تو اون وتو شکمت نگهمیداری...همین.
از جام بلند شدم مقابلش وایسادم..با اینکه قدم ازش کوتاه تر بود.تا گردنش می رسیدم..
گفتم:
_همین؟همیــــن؟توکه دکتر زنانی چرا این حرف ومی زنی...نه ماه یه بچه رو تو شکمت نگهداری.
از وجود تو تغذیه کنه.تو وجود تو بزرگ بشه.لگد بزنه.تکون بخوره.همه اش همین؟؟؟؟؟حالا من سنگدلم یا تو؟؟خیلی نامردی..
_در هر صورت اون مال تو نیست تو هم هیچ حقی نداری...قانون که خوندی؟
_تف به ذات کثیفت..
_ذات تو پاکه بسه...